#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_383

با پدر و مادر امیررایا هم سلام علیک کردیم.هنوز چند دقیقه نگذشته بود که آندره با خانواده اش رسیدند. رو به تارا آروم پرسیدم:چرا آندره رو اینجوری نگاه می کنی؟

یه کم مکث کرد و بعد گفت:می شناسمش.

متعجب گفتم:می شناسیش؟از کجا؟

پرسید:امیررایا و آندره هم دانشگاهی های رویا بودن؟

-آره.چطور؟

-رویا برام گفت.عکسشون رو توی گوشیش دیدم.

-آها.

کم کم آماده شدیم که حرکت کنیم.دلم واسه اکیپ جوونی هام تنگ شد!.دلم میخواست با آندره و امیر برم. ولی خب دیگه!.حالا من متاهل بودم.آندره و برادرش آرسام و خواهرهاش آتنا و آدینا همه بودن.توی ماشین پگاه داشت پیام می داد و تارا هم داشت یزدان رو قانع می کرد که امیررایا بی تربیت نیست.!خدایی بچه امیر رو خوب شناخته بود.حوصله ام سررفته بود.تصمیم گرفتم با امیر یه کورس ببندم.با اینکه برنده شدنم تقریبا محال بود ولی می ارزید.کنار ماشینشون وایستادم و اشاره کردم شیشه رو بده پائین.آندره گفت:جان آرتی؟

-آرتی و خفه خون!.بچه ها بیاین کورس ببندیم.

امیر گفت:حالت خوشه آرتمن؟

-دیگه.یک،دو،سه!

گاز دادم و افتادم جلو.ولی مگه می شد جلو بود؟هنوز پیچ رو دور نزده بودم که امیر افتاد جلوم.

پگاه گفت:کورس بستی آرتمن؟


romangram.com | @romangram_com