#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_382
همه خندیدیم که تارا سرش رو پائین انداخت.درسته زن عموم بود ولی من دقیقا عین خواهرم می دونستمش. یزدان به امیررایا گفت:زن عموی خودت هلوئه!
بیچاره فکر کرده حرف بدیه.امیررایا با خنده گفت:بخدا زن عموم بشنوه بال در میاره پسر!
تارا با لبخند گفت:سلام کن عزیزم.
رو به تارا گفت:مگه نگفتی با بی تربیت ها حرف نزن!؟
من بلند زدم زیر خنده که امیر با اخم گفت:بی تربیت خودتی بچه!
یزدان با اخم بهش گفت:مامان تارا میگه هر کی به اون یکی بگه بی تربیت،خودش بی تربیته!
تارا با لبخند گفت:یزدان عزیزم،این آقا بی ادب نیست!
یزدان به ناچار سری تکون داد و گفت:پس سلام.
همچین گفت پس سلام که حتی مامان هم خندید.امیررایا با اکراه بهش دست داد و گفت:سلام.
یزدان با همون غروری که توی خونش بود گفت:یزدان احتشامم.
امیررایا هم تیریپ مغرور برداشت و گفت:منم امیررایا رستم پورم.می تونی امیر صدام کنی!
یزدان یه پشت چشم نازک کرد و گفت:ولی تو باید من رو یزدان خان صدا کنی!
امیررایا مرده بود از خنده.نمی دونم چرا حس می کردم تارا از دیدن امیررایا خیلی متعجبه!.شاید قبلا دیده باشتش.مگه میشه آدم دوست پسر سابق خواهرش رو نشناسه؟
romangram.com | @romangram_com