#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_381
***
صبحانه رو که خوردیم به سمت خونه ی امیر اینا حرکت کردیم.تارا یه مانتوی تابستونی نازک آبی پوشیده بود که درست رنگ چشمهاش بود.پگاه هم یه تیپ قرمز زده بود.تا ماشین رو پارک کردم امیررایا رو دیدم که از دور مثل آدم ندیده ها به سمتم می دوید.تا پیاده شدم محکم بغلم گرفت و گفت:وای چطوری آرتی؟
-آرتی عمته رایا جونم.
-سلام علیکم.
با خنده گفتم:گیرم علیک!
با خنده گفت:خیلی بی شعوری!
با مادرم دست داد و ربوسی کرد.با همسر گرامم هم روبوسی کرد و بعد به تارا اشاره کرد و گفت:
-معرفی نمی کنین؟
حالا چی بگم؟پگاه گفت:تارا،زن عموی آرتمن!
همه یه لحظه کپ کردیم که امیررایا گفت:خدا بده شانس!.عجب زن عموی هلویی!
romangram.com | @romangram_com