#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_380


پگاه با لبخند گفت:نه مراحمی..

یزدان گف:سلام داداش.سلام پگاه.

دوباره یه اخم کردم و گفتم:به زن من نگو پگاه!

روشو کرد اونور که یعنی نمی خوام.این خواسته ی تارا بود که یزدان من رو به عنوان داداش بشناسه و ازم خواسته بود تماماً مراقبش باشم و براش بشم داداش.واقعا یزدان رو دوست داشتم و می تونستم از جونمم براش مایه بزارم.تا خود تهران گفتیم و خندیدیم و خوش گذروندیم.حوالی ساعت دوازده شب بود که رسیدیم تهران.از هفت صبح تا دوازده شب!.تقریبا جنازه بودیم.دم خونه ی مامان بودم.همون خونه ای که توش زندگی می کردم.پیاده شدم و در رو باز کردم.ماشین رو بردم داخل که تارا گفت:دیر وقت نیست؟مزاحم نشیم یه وقت

-تو هم کشتی ما رو تارا...نه بابا مزاحم چیه؟

یزدان خواب بود و تارا مجبور شد بغلش بگیره.مامان اومد استقبالمون و گفت:خوش اومدین.

بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن تارا رفت سمت یه اتاق و من و پگاه هم رفتیم توی اتاق من.

به دکور اتاقم نگاه کرد و با خنده گفت:نه بابا...سلقیه ات تو حلقم!

-دیگه..ما اینیم دیگه!

شال رو از سرش کشید و لباسهاش رو عوض کرد.منم که لباسهام راحتی بود.شلوارم که اسپرت بود و تی شرتمم راحتی بود.روی تخت خزیدم.پگاه هم کنارم دراز کشید.دستم رو انداختم دور کمرش که گفت: ول کن جان ننه ات بگیریم کپه ی مرگمون رو بزاریم.

متعجب گفتم:من کاری کردم؟

چشمهاش رو بست و گفت:خواستم اطلاع رسانی کنم.

دیوونه!.از لجش لبهام رو روی لبهاش گذاشتم.چشمهاش رو باز کرد ولی هر چقدر تقلا کرد نتونست فرارکنه. آخرش هم کثیف ترین راه رو انتخاب کرد و لب پائینی ام رو گاز گرفت.توی اون لحظه پدربزرگ خدابیامرزمم اومد جلوی چشمم.فحشش دادم و خوابیدم.دختر بیشعور!.

romangram.com | @romangram_com