#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_379
رفتم بیرون.یه مشت آب به صورتم زدم.جای بوسه ی ارمیا روی گردنم و لبم مونده بود.با خجالت نگاهم رو از آینه گرفتم.رفتم توی اتاق که دیدم ارمیا یه تی شرت دیگه پوشیده و خوابیده.از مردهایی که با بالاتنه ی لخت می خوابیدن متنفر بودم.منم کنارش دراز کشیدم.این دختره نذاشت امشب به کاممون برسیم.
لبخندی زدم و خودم رو توی آغوش ارمیا جا دادم.
*آرتمن*
-پگاه بدو دیگه!
-باشه بابا اومدم.
پگاه بیرون اومد.مانتوی کرم تنش خیلی شیک بود.دستی جلوم تکون داد و گفت:هوی..با تواما...
گفتم:چیه؟
-میگم به تارا گفتی آماده باشه؟
دستش رو گرفتم و نرم بغلش کردم و گفتم:ممنون که درک کردی!.
خودش رو از آغوشم بیرون کشید و گفت:دیگه لوس نشو!
-خیلی بی احساسی!
بی تفاوت یه شونه بالا انداخت و گفت:تو بیش از حد احساسی هستی!
رفتم سمت پارکینگ.اگه اون شب که تارا داشت خوابش رو تعریف می کرد پگاه پشت در نبود شاید انقدر باهاش خوب نمی شد.دیگه روش حساس نبود و حتی این بار خودش پیشنهاد داد که تارا و یزدان رو هم با خودمون ببریم.امروز دهم فروردین بود و بابای امیررایا از ما دعوت کرده بود تا برای چند روز باقیمانده، تعطیلات عید بریم تهران.حالا هم من و پگاه و تارا و یزدان می خواستیم بریم تهران.پگاه اومد نشست و ماشین رو روشن کردم.قرار بود بریم شمال.تارا هم سوار شد و گفت:سلام.ببخشید مزاحم شدم.
romangram.com | @romangram_com