#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_378


ابروهاش رو درست کردم و گفتم:لبخند بیشتر بهت میاد،مسترمیرغضب من!

لبخندی زد و من رو به خودش چسبوند و لبهاش رو روی لبهام گذاشت.چشمهاش رو بست و نتونستم چیزی رو از چشمهاش بخونم.بوسه اش عاشقونه بود و من رو گرم می کرد.سرش رو توی گودی گردنم فرو برد.یه نفس کشید و گفت:می تونی؟

گونه اش رو بوسیدم که همینم مُهر تائیدی بود.دستش رفت سمت تی شرتم و اون رو آروم از تنم بیرون کشید. راستش یه جوری شدم وقتی بدون تی شرت جلوش دراز کشیدم.ولی خجالتم طول نکشید چون خودش هم تی شرتش رو بیرون کشید..بوسه ای روی استخون ترقوه ام نشوند...دستم رو دور گردنش انداختم که لبهام رو بوسید.آروم آروم دستش رو به سمت شلوارک پام سوق داد که با صدای جیغی سریع کنارش زدم. متعجب نگاهم کرد و گفت:چی شد؟

سری به نشانه ی ندونستن تکون دادم.به سمت در اتاق رفتم و تی شرت ارمیا رو از روی پارکت برداشتم و هُل پوشیدمش.در اتاق دختره رو باز کردم که با دیدنش انقدری هُل شدم که فراموش کردم ازش متنفرم. رفتم جلو.هوا نبود براش.چشمهاش سیاهی می رفت.سینش رو تکون دادم.ارمیا با همون بالاتنه ی لخت بالا سرم وایستاده بود.فکر کنم آسم داشت.سریع رفتم بیرون و از توی کابینت یه اسپری بیرون کشیدم که مال تینا بود و اون سری توی خونه ی ما جاش گذاشتن.رفتم داخل.ارمیا همونطور بالا سرش مونده بود.سریع اسپری رو به دهنش نزدیک کردم.مجبوری توی بغلم گرفتمش و اسپری رو به دهنش نزدیک کردم و کمکش کردم نفس بکشه.رو به ارمیا گفتم:برو.

-چرا؟

نگاهم رو از بالاتنه اش دزدیدم و گفتم:حداقل یه چیزی بپوش!

لبخندی زد و گفت:انگار نه انگار تا همین چند دقیقه پیش..

با حرص گفتم:ارمیا....

ادامه نداد و بیرون رفت.دختره به تی شرتم چنگ می زد.آروم روی تخت نشوندمش و گفتم:آسم داری؟

سری به نشانه ی نفی تکون داد...حتما داشت و خودش نمی دونست.یه لیوان آب دادم دستش و گفتم:

-بخواب.

دستم رو گرفت و گفت:ممنون.

دستم رو از توی دستش کشیدم بیرون و گفتم:خواهش می کنم.

romangram.com | @romangram_com