#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_376


-بیخی تولد منه ها...

امیررایا سرش رو جلو آورد و گفت:مبارک باشه!.

لبخندی زدم و گفتم:مرسی.!

خواستم جلو بزنم که امیررایا زرنگ تر از این حرفا بود.الهام سمت چپم رو گرفته بود و نیما و رزا و علی رضا اون سمتم رو.رهام هم بودش.کلی بوق زدیم و چراغ زدیم.درست مثل یه کاروان عروس شده بود.صدای کر کننده ی موزیک همه جا رو گرفته بود.من می خندیدم.کلی دیوونه بازی درآوردیم.

یه جا امیررایا همچین پیچوند جلوم که اگه به موقع ترمز نگرفته بودم خودم و ارمیا به دیار باقی شتافته بودیم.

-رویا من ماشینم رو سالم می خوام.گفته باشم!

با خنده گفتم:نترس دکی جون!حواسم هست!

همه شیشه ها رو داده بودن پائین و جیغ می کشیدن و پسرها داد می زدن.

حالا وقتش بود یه کم دیوونه بازی درآریم.با یه تیک آف سرعت رو بیشتر کردم.امیررایا هم سرعتش رو بیشتر کرد که به تبعیت از ما بقیه هم سرعتشون رو بیشتر کردن.یه بوق برای نیما زدم که یعنی بزن بریم امیررایا رو سرویس کنیم.موافقت کرد.دوتایی دو طرفش رو گرفتیم ولی بازم راه نمی داد برای سبقت! دست فرمونش فوق العاده بود.یه کم عقب کشید و منم افتادم جلوش و یه جیغ زدم تا یه کم از هیجانم کم شه! ارمیا فقط سرش رو به نشانه ی تاسف تکون می داد.حالا وقت تلافی بود.همش تند می رفتم و نیش ترمز می زدم تا صدای لاستیکها بلند شه و امیررایا رو مجبور می کردم ترمز کنه...دیوونه شده بودیم.بقیه بچه ها هم اومدن و همه دورم رو گرفتن.یکی یکی دوباره تبریک گفتن و دور میدون از هم دیگه جدا شدیم.

واقعا دم بچه ها گرم.خیلی خوش گذشت.ماشین رو بردم توی پارکینگ و با ارمیا رفتیم بالا.در رو باز کردم. رفتیم داخل.همه جا تاریک بود.ارمیا لامپ رو روشن کرد و گفت:خوش گذشت نه؟

پریدم بغلش و گفتم:عالی بود!

با خنده گفت:امروز یه رویای دیگه شدی!نه به قبلنا نه به الان که هی می پری بغلم!

با اخم گفتم:جون به جونت کنن بی جنبه ای!

romangram.com | @romangram_com