#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_375
-حالا می بینی دکترجان.
موزیک رو عوض کردم.شیشه ها رو دادم پائین.ماشین نیما رو می شناختم.الهام و روژان و کلا همه بودن. یکی یکی اومدن و تبریک گفتن.رو به نیما به دختر بغل دستی اش اشاره کردم و گفتم:جفت گیری کردی؟
دختره برگشت سمتم و گفت:دختر خاله اشم.
-رُزا؟
متعجب گفت:از کجا من رو می شناسی؟
لبخندی زدم و گفتم:نیما قبلا گفت.نیما پایه ای؟
-بزن بریم.
افتادیم توی یه اتوبان خلوت.همه پشت سر آودی مشکی بودیم.خوب شد با ماشین ارمیا اومدیم.وگرنه بین این همه ماشین خارجی کنف می شدم.به ارمیا گفتم:ببین دانشجوهات از چه قُماشی هستن!
با پوزخند گفت:دارم می بینم.فراری های تیمارستانی هستین!
-بشین و نگاه کن استاااااد.
گازش رو گرفتم.جفت راهنماها رو روشن کردم..بوق می زدیم و لایی می کشیدیم.می خواستم از امیررایا رستم پور سبقت بگیرم ولی مگه می ذاشت؟دوتا آدم با یه دست فرمون مثل هم!چراغ می زدم.آندره سرش رو بیرون اورد و زبون درآورد.کنارشون رفتم و گفتم:خجالت بکش آندره.استادت اینجا نشسته!
سرش رو جلوتر اورد و گفت:سلام استااااد.
ارمیا جوابش رو داد.گفت:شرفمون رو بردی رویا خانم...الان استاد چه فکری می کنه؟
romangram.com | @romangram_com