#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_374


با خنده رفتیم.ردیف دوم گرفته بود.ردیف اول که مخصوص بود و ردیف دوم قابل خرید بود.نشستیم و چندی بعد مهدی احمدوند اومد و آلبوم از این ساعت رو برامون خوند.عاشق این آلبوم بودم.مخصوصا آهنگ پرواز. بیخیال فرهنگ شدم و تا می تونستم خودم رو تخلیه کردم و جیغ کشیدم و هورا کشیدم و دست زدم.ارمیا که باز هم ساکت بود و فقط یکی دوبار دست زد.ولی من خودم رو کشتم.یکی از بهترین کنسرتهایی بود که اومده

بودم.بهترین کنسرتی که رفتم وقتی بود که با بچه های هم اتاقی رفتیم کنسرت چارتار...امشب هم خیلی خوش گذشت.واقعا تولد رویایی بود.آناهیتا و سیما و گلاره و پگاه و ترانه و الهام و روناک و طهورا زنگ زدن و تبریک گفتن ولی روژان فقط یه پیام داد.نمی دونم چش بود؟

-بریم خونه یا بریم یه دور بزنیم؟

با خنده گفتم:من بشینم؟

با خنده گفت:بشین بی فرهنگ!

بلند خندیدم و نشستم.فلش ارمیا رو درآوردم و فلش خودم رو زدم.صداش رو تا آخر زیاد کردم...دوباره من ویراژ می دادم و ارمیا گاهی می گفت:آرومتر دختر!ولی کو گوش شنوا؟همونطور که می روندم اکیپ امیررایا رو دیدم.همه اشون بودن.به نظرم داشتن از یه جایی بر می گشتن.دو تا بوق زدم که آودی شیشه رو داد پائین. آندره نشسته بود با دوتا دختر عقب.

آندره گفت:چطوری دختر؟

با لبخند گفتم:عالی...تولدمه ها...

آندره:تبریک!.

-مرسی یادم بودین!

-الان برات جبران می کنیم.سلام به استاد رادمنش برسون.پایه ای؟

-پایه!

شیشه رو دادم بالا که ارمیا گفت:چه خبره؟

romangram.com | @romangram_com