#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_371


خندیدم و گفتم:مرسی!

با اخم گفت:برای اولین بار می خواستم یکی رو سوپرایز کنم ولی نذاشتی!دیگه تقصیر خودت بود!

-همینم کافیه ارمیا.

-اوه اوه...خانم قانع منو!

دختره اومد.جدیدا چادر نمی زد.شنگول بودم و نتونستم تیکه رو نندازم.گفتم:حاج خانم دیگه چادر نمیزنین؟ جوابم رو نداد و سرش رو پائین انداخت.پوزخندی زدم و مشغول صبحانه شدم.

کنار هم فیلم دیدیم.گل یا پوچ بازی کردیم.بعداز ظهرش به اصرار من رفتیم بام تهران.تا موتورها رو دیدم به ارمیا اصرار کردم و اونم یه ربع کرایه کرد.با موتور دور زدن عالی بود.موتورهاش دو تا چرخ داشت و یه دسته که هدایتش می کرد.ارمیا پیاده می رفت و من با موتور دور می زدم.بهترین ساعات همینایی بودن که حس می کردم.ارمیا بشقاب پرنده خرید و دوتایی کلی بازی کردیم که آخرین ضربه خورد فرق سر یه دختر جیغ جیغو که ارمیا رو به بند فحش کشید.دختره جلو اومد و گفت:کوری بی شعور؟

ارمیا با اخم گفت:من معذرت خواستم.حالا که توهین می کنید مثل اینکه نمیشه باهاتون صحبت کرد.

-عوضی زدی توی سر من دو قورت و نیمتم باقیه؟

رفتم جلو و دست گذاشتم روی شونه ی ارمیا و گفتم:بیخیال عشقم.با یه بی فرهنگ بی نزاکت نمیشه صحبت کرد.

دختره کلی فحش داد و ما به راهمون ادامه دادیم.از اون بالا کل شهر رو نظاره گر بودیم.گوشی ارمیا رو گرفتم و کلی عکس گرفتیم.بک گراندش همون عکس دو نفره امون بود.خواستم یه سلفی بگیرم که گفت:سلفی نه!

خودم رو کشیدم بالا و گردنش رو گرفتم و یه عکس گرفتیم که ارمیا با اخم به من نگاه می کرد و من با لبخند به دوربین.

-می کشمت رویا...به چه زبون بگم بدم میاد؟

حالت چشم ماهی رو فعال کردم.دوربین رو سمت خودم و ارمیا گرفتم.با این حالت چشمهامون بزرگ می شد و دماغامون گنده و لبهامون باریک.ارمیا از خنده مرده بود...خودمم خنده ام می اومد.

romangram.com | @romangram_com