#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_370
با دو پریدم توی بغلش و گفتم:هیچ وقت فکر نمی کردم اون شخصیت همیشه اخمو،انقدر خوب باشه!
بوسه ای روی موهام نشوند و گفت:منم فکر نمی کردم همسرم یه تخته اش کم باشه!
با مشت زدم توی بازوش و گفتم:لوس نشو دیگه!
خندید و گفت:بفرمائید بانو صبحانه میل کنید!
نشستم و گفتم:به به!.عجب شوهری دارم من!
-بعله دیگه!شانسه!
خودش هم نشست.بلند زدم زیر خنده که گفت:چیه؟
همونجور که می خندیدم گفتم:چاییت مزه ی آب نمیده!تبریک میگم!
خودش هم لبخندی زد و گفت:اینجوریاس دیگه!.من ذاتا آشپز و کدبانو به دنیا اومدم.
ابروم رو بالا انداختم و گفتم:مگه خودت بگی!
-حسودی دیگه!
-حالا نمی گی دلیل این همه محبتت چیه؟سفره چیدی!
خندید و گفت:امون نمی دی دختر!باشه،تولدت مبارک!
romangram.com | @romangram_com