#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_369


دستم رو کشید که توی بغلش افتادم.چونه اش رو روی سرم گذاشت.گفتم:نمی ری سرکار؟

گوشیش زنگ خورد.نیم نگاهی کردم.خانم ستوده یا همون نسترن بود.ارمیا گوشی رو برداشت و خاموشش کرد.خندیدم و گفتم:این یعنی نمی ری سرکار؟

یه کم جا به جا شد و گفت:این یعنی حرف نزن و بخواب.

لبخندی زدم و دستم رو دور کمرش انداختم.خودمم خوابم میومد.همونجور که نوازش گونه دستم رو روی

کمرش حرکت می دادم گفت:شیطونی نداشتیم رویا.

یه مشت زدم و گفتم:بخواب!

خندید و چشمهاش رو باز کرد.نگاهم کرد و گفت:خواب رو از سرمون پروندی!

چشمهام رو بستم و گفتم:من ولی می خوام بخوابم.

پیشونیش رو روی پیشونیم گذاشت و گفت:باشه.

چشمهام آروم گرم شد.خوابم گرفت.

وقتی بیدار شدم ارمیا رو ندیدم.رفتم حموم و موهام رو خشک کردم.یه لباس صورتی سفید که در اصل یه پیرهن تو خونه ای بود پوشیدم.شبیه لباس بانوهای اروپایی بود.یه گل سر به موهام زدم و رفتم بیرون. با دیدن ارمیا توی وضعیت چیدن میز زدم زیر خنده که نگاهم کرد و گفت:خوشگل کردیا...خبریه؟

-تو هم داری میز می چینی!خبریه؟

چشمک زد و گفت:دیگه دیگه!

romangram.com | @romangram_com