#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_368
می کشمت!
بازی شروع شد.هر کی یه چیز برمیداشت اون یکی رو خیس می کرد.رفتم سمت آتنا و سعی کردم شلنگ رو ازش بگیرم ولی سفت چسبیده بودش.به درک!دستش رو محکم گاز گرفتم.فکر کردم کوتاه میاد ولی اونم بازوی من رو گاز گرفت.داد زدم:ول کن وحشی!
بیشتر فشار داد که شلنگ رو برگردوندم سمتش که کل هیکلش خیس شد..داشتم می خندیدم که یکی کلی آب ریخت از پشت.برگشتم و دیدم علی رضا چشمک زد.بیخیال شلنگ شدم و داشتم دنبال چیزی می گشتم که روژان تنگی رو که دستش بود سرمن خالی کرد.یخ زده بودم.پام خورد به یه چیزی.ایول یه شلنگ بود. کسی این رو ندیده بود.شیرآب رو باز کردم و پریدم وسط میدون.تا رُزا رو پیدا کردم شلنگ رو که فشارش زیاد بود رو به سمتش گرفتم.از خنده مرده بودم وقتی جیغ می کشید.نیما سریع به سمتم اومد و سطل آبی که همراهش بود رو پاشید به شلوارم.به رُزا نگاه کردم.آرایشش خراب نشده بود.لعنتی آرایشش ضدآب بود. من می خواستم آرایشش رو خراب کنم که نشد.لباسهای رزا بهش چسبیده بود و هیکلش به طور کامل به نمایش دراومده بود.لب و دهنی بهش گفتم:سوختی؟
آتنا رو پیدا کردم.رفتم پشت سرش.هنوز داشت با شلنگ ملت رو خیس می کرد.اصلا خیس نبود.پشت لباسش خشک خشک بود.یه خنده ی شیطانی کردم و آب رو گرفتم سمتش و آب با فشار بهش پاشیده شد.با جیغ برگشت سمتم که سهیل از جلو یه سطل آب ریخت تو سرش!.از خنده مرده بودم.فکر کنم اشکش رو درآوردم. رفتم وسط میدون.رهام نمی تونست حرکت کنه بس که خیس شده بود.آدینا رو دیدم یه کم خیس بود ولی از میدون خارج شده بود.نه،آتش که بیاید خشک و تر بسوزد.آب رو که فشارش زیاد بود مستقیم به صورتش گرفتم.پاش رفت روی یه چیزی و با مخ خورد زمین.داشتم بهش می خندیدم که روژان و آندره دو تا سطل روم خالی کردن.تا به خودم اومدم بچه ها دست و پام رو گرفتن.یعنی انقدر دشمن دارم؟همه من رو گرفته بودن.مونده بودم کی می خواد مجازات کنه که قیافه ی حرصی و سرخ آتنا جلوی چشمم اومد.
با خنده گفتم:آتنا بگذر!.قول می دم هر وقت خواستی با دوستات بری بیرون بیام نقش دوست پسرت رو بازی کنم،بگذر دختر گل!
با اخم گفت:یه دختر گلی نشونت بدم که حض کنی!
شلنگی که دست خودم بود و فشارش زیاد بود رو به سمتم گرفت.حس می کردم با یه مته دارن سرم رو سوراخ میکنن.خیلی درد داشت.هر چی سرم رو تکون می دادم نمی شد از دستش فرار کنم.آتنا که کنار کشید تازه خواستم یه نفس عمیق بکشم که رزا اومد سمتم.یا قرآن این یکی چی می خواد؟با دیدن بطری پنچ لیتری دوغ فاتحه ی خودمو خوندم.همه ی دوغ رو سرم خالی کرد.دلم می خواست بزنم لت و پارش کنم ولی همه خندیدن. کل هیکلم بوی دوغ می داد.
ازت متنفرم رُزا.
*رویا*
امروز تولدم بود.از خواب بیدار شدم.ارمیا رو تکون دادم و گفتم:پاشو ارمیا.
خم شدم روش و توی صورتش پوف کردم.شونه اش رو تکون دادم و گفتم:بیدار شو!
رفتم جلوتر که موهام صورتش رو قلقلک داد و لای چشمهاش رو باز کرد.با دیدن من دوباره چشمهاش رو بست و گفت:بخواب.
با حرص گفتم:پاشو باید بریم مطب.
romangram.com | @romangram_com