#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_367
رهام زد روی شونه ام و گفت:چطوری داداش امیر؟
سلام کردم که کنارم نشست و گفت:چه خبر؟
-سلامتی..می گذره دیگه!تو چی؟
-هی ما هم همینطور!
رهام آدم توداری بود و نمی شد ازش حرف کشید.دست روی شونه اش گذاشتم و گفتم:دیگه ابرو برنمیداری!
یه چشم غره رفت و گفت:نه!
-ابروهات خوبن که!
خندید و گفت:قبلنا اینجوری نبودن که!.خیلی پرپشت بودن..نمی دونم چرا دوست دارم به یکی بگم چرا ابروهام رو برداشتم.حتی به آندره هم نگفتم.آندره رفیق خیلی فاب من نبود.فقط همسایه بودیم و توی یه دانشگاه درس می خوندیم.ولی توی این مدت مرام تو بهم ثابت شده..راستش یه دختر عمو داشتم اسمش رها بود.خیلی دوستش داشتم.اون همیشه ابروهام رو مسخره می کرد.نمی دونم کارم تا چه حد درست بود ولی چون دوستش داشتم ابروهام رو برداشتم.
لبخندی زدم و گفتم:مبارک باشه،پس یه عروسی افتادیم نه؟
دستی به چشمهاش کشید تا اشکش مشخص نشه.خواستم چیزی بگم که گفت:دیشب عروسیش بود.
-متاسفم رهام.
نگاهم کرد و لبخندی زد.گغت:حس کردم تنها کسی که می تونه من رو درک کنه تو باشی!
بلند شد و رفت سمت چشمه ی توی باغ.آره،خودم فقط می تونستم بفهممش!.سخت بود کسی رو دوست داشته باشی و بعد یه مدت بفهمی اون متعلق به تو نیست.حس می کردم داره بارون میاد.فضای من رو کاملا عاشقونه کرد بارون.وقتی به خودم اومدم که کل هیکلم خیس شد و بعدش شلیک خنده ی همه به آسمون رفت.از هپروت بیرون اومدم و با دیدن شلنگ دست آتنا هر چی عصبانیت بود بهم هجوم آورد و بلند گفتم:
romangram.com | @romangram_com