#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_366
سامان با اخم گفت:خاک تو سر امیر با این عشق یالغوزش!
آندره گفت:تو زر نزن می زنم چپ و راستت می کنم!
رو به سامان و روژان گفتم:شما نمی خواین به سلامتی عروسی کنین؟عهد دقیانوس هم دو نفر رو یه سال عقد می زاشتن!می ترسم مدت عقدتون از مدت عروسیتون بیشتر شه!
روژان یه پشت چشم برام نازک کرد و گفت:چشم حسود کور به همین زودیا.
سامان خندید و گفت:راستش امروز کارت دعوتها رو براتون آوردم.
متعجب گفتم:جدی؟
روژان برام زبون درآورد.سامان بلند شد و به همه کارت دعوت داد که سهیل گفت:ببین داداش سامی من اهل جبران و این قرطی بازیا نیستم.خبری از کادوی عروسی نیستا..
الهام یه سقلمه زد و گفت:شوخی می کنه!
علی رضا گفت:من بدبخت بیچاره هم که مجردم.هر وقت نیمه ی گم شده ام رو پیدا کردم میام عروسی جبران.
آندره با خنده گفت:شما چشمهاتو درویش کن برادر من اونوقت زر بزن.
علی رضا کم نیوورد و گفت:دارم دنبال نیمه ی گم شده ام می گردم.
آندره گفت:می زنم نصفت می کنم علی رضا.
علی رضا چیزی نگفت.یعنی چی؟نفهمیدم منظورشون چیه!.علی رضا پسر خوبی بود.سهیل و علی رضا خیلی با هم مَچ بودن.علی رضا یه پسر بلند و میشه گفت خوش تیپ بود..موهای قهوه ای و چشمهای آبی..دماغ استخونی و دهن متناسب.میشد گفت صورت معمولی و خوبی داشت.من اخلاقش رو دوست داشتم.علی رضا آدم با مرامی بود و اهل دختربازی نبود.کلا اکیپمون ممکن بود یه شیطونی هایی داشته باشن ولی دخترباز نبودن.
romangram.com | @romangram_com