#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_365
لبخندی به افکار قشنگش زدم و گفتم:بزرگ شدی نیما..
نگاهم کرد که با خنده گفتم:قرعه بنداز برو خواستگاری ببینم کدومشون بهت بله می ده!
چشم غره ای رفت و گفت:دوتاشون!
-حتما...
یکم مکث کرد و بعد گفت:خودت چی امیر؟برنامه ات واسه بعدها چیه؟
-هیچی!.دارم روزها رو می گذرونم.بابا اصرار داره هر وقت بیکارم برم شرکت و کار یاد بگیرم چون بابا معتقده وقتی بمیره همه چی به من میرسه و من باید بتونم همه چیز رو بگردونم.امیدوارم بابا و مامان عمر با عزت داشته باشن..برنامه بعدی هم که بابا چیده اینه که بعد از اینکه تخصص گرفتم،کار نکنم و رئیس شرکت بشم. من دندونپزشک شدن رو ترجیح می دم ولی خُب حرف رو حرف بابا نمی زنم.
-خودتم می دونی منظورم این نبود.
نگاهم رو به درختهای بلند کشوندم و گفتم:مامان جدیدا خیلی اصرار می کنه زن بگیرم.شوخی که نیست تقریبا بیست و شش سالمه.ولی نیما حسش نیست!.من رویا رو فراموش کردم و دیگه شکست خورده نیستم ولی پذیرش یه زن جدید برام سخته!.رویا کاری کرده که دیگه نمی تونم به هر دختری ایمان بیارم و به نجابتش قسم بخورم.شکاکم کرده!.هنوز نمی تونم یه زن جدید رو بپذیرم!
-ولی تا کی امیر؟
-هر وقت که تونستم کسی رو مثل رویا دوست داشته باشم.من رویا رو خیلی دوست داشتم..اگه بخوام زن بگیرم باید بتونم حداقل بیشتر از رویا دوستش داشته باشم!
دست گذاشت روی شونه ام و گفت:امیر دادا موفق باشی!
-قربانت!.
آندره اومد سمتمون و گفت:چی زر زر می کنین در گوش هم؟نیما فکر کردی می تونی امیر رو خر کنی من رو ول کنه بیاد با تو؟عمرا...امیر عاشق من شده نمی تونه حتی یه روز رو هم بدون من سر کنه!
romangram.com | @romangram_com