#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_364
نیما نگاهش کرد و گفت:انصافی نه!.نمی شناسیش!.با این که مامان نداشته و توی یه خونه ی دراندشت مدام تنها بوده ولی نه لوسه و نه مامانی!.دختر محکمیه!
-دوستش داری؟
زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:نه دیگه تا اون حد!.
-مثلا در چه حد؟
-می دونی امیر..من با رُزا بزرگ شدم.همیشه من و رُزا و نادیا(خواهر نیما)با هم بازی می کردیم.بعد از اینکه نادیا مُرد رُزا خواهری رو در حق من تموم کرد.منم قول دادم همیشه ممنونش باشم و براش داداش باشم. میدونی همونطور که تو آتنا رو دوست داری منم رُزا رو دوست دارم.
لبخندی زدم و گفتم:من و تو چقدر بیچاره ایم با این خواهرای خُلمون!
خندید که صدایی از پشت گوشم گفت:خل خودتی بی شعور!
برگشتم و با دیدن آتنا بیشتر خندیدم تا حرصش درآد.با جیغ گفت:خیلی بی شعوری رایا..
یه سیب رو محکم زد توی سرم و رفت پیش رُزا و خواهرش آدینا.نیما با خنده گفت:خیلی دوست داره!
خندیدم.گفتم:عاشق نشدی؟زن نمی گیری؟
-چرا اتفاقا..تو همیشه بهترین دوست من بودی،پنهون کاری نمی کنم.یه دختر هست تو دانشگاه خیلی خوشم میاد ازش.متاسفانه دختر همسایه امون رو هم خیلی دوست دارم حالا نمی دونم برم خواستگاری کدومشون!
-مطمئنی حست به دوتاشون عشق و علاقه اس؟
-علاقه رو نمی دونم ولی عاشقشون نیستم.کله ی من باد داره امیر!من دنبال یه دختر ایده آلم..برای ازدواج نمی خوام عجله کنم و با عشق جلو برم.می خوام با منطق برم جلو!.اینجوری به نفع خودمه!
romangram.com | @romangram_com