#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_363
-چقدر گوش تلخی تو پسر!
حس می کردم گوش سمت چپم بی حس شده!.گازش گرفته بود بی شعور!.اصلا چطور چندشش نشد؟ با حرص بلند شدم و دنبالش کردم.همه می خندیدن و آتنا بوس می فرستاد.مثلا تشکر می کرد از اون همه طرافداری! آخر یه جا خفتش کردم ولی نتونستم گازش بگیرم.آتنا رو دوست داشتم.
انگشت تهدید رو به سمتم گرفت و هن هن کنان گفت:بخدا...گاز...بگ..بگیری به..با..بابام ...میگم...!
خنده ام گرفت و گفتم:آخی!جوجومون ترسیده!نترس کاریت ندارم.
آندره اومد جلو و گفت:مثلا کاری داشته باشی چه غلطی می کنی؟از خواهرم فاصله بگیر مردک!
خودم مرده بودم از خنده بقیه رو نمی دونم.آندره خیلی جدی حرف می زد جوری که حس کردم غیرتش جریحه دار شده!.ناهار خوردیم و من نگاهم به رُزا افتاد.از آدینا خوشگل تر بود چون یه شیطنت توی نگاهش بود.هیکلش هم توپر تر بود.تا نگاهم رو روی خودش حس کرد سرش رو بلند کرد.با نفرت نگاهم کرد. منم یه پوزخند زدم تا بسوزه.هنوز خنک نشده بودم.نیما آروم زیر گوشم گفت:پسر دختر مردم رو نابود کردی!
متعجب گفتم:چطور؟
با خنده گفت:باباش ماشینش رو ازش گرفته!دختره ی بی شعور زده ماشین دسته گل رو نابود کرده!
یه خیار خوردم و گفتم:تو از کجا فهمیدی اونوقت؟
یه پرتقال بزرگ گذاشت دهنش و بعد گفت:به من زنگ زد.خدایی با دیدن ماشین اشک توی چشمام حلقه زده بود.
بی تفاوت شونه بالا انداختم و گفتم:هه!.همین فردا باباش درستش می کنه!.نه،اصلا می ره یکی نو می خره براش
نیما گفت:اون که صدالبته!تک دخترشه!زن هم نداره،همش همین یه دختره!.معلومه که می خره!
-خیلی لوس و مامانیه!
romangram.com | @romangram_com