#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_362
-نترس دادا..آدمش می کنم!
-کسی که آدم نیست نمی تونه فرشته رو آدم کنه!
برگشتم سمت صاحب صدا.خودش بود،رُزا.یه تونیک رنگی رنگی پوشیده بود با شلوار سفید.تیپ اسپرت قشنگی بود.با دیدنش یه چشم غره به نیما رفتم که بهم نگفته بود اومده رفتم و رو به رزا گفتم:هه!فرشته!
با بقیه دست داد و روبوسی کرد.دوستش هم شینا اومده بود.چندی بعد آندره هم اومد.تا ماشین رو پارک کرد آتنا بیرون پرید و با دو به سمتم اومد.یه ماهی می شد ندیده بودمش.سریع پرید بغلم و با جیغ گفت:سلام رایا جوووووونم!
یه نیشگون ازش گرفتم و گفتم:رایا و زهرمار!
از بغلم بیرون اومد.با دیدن قیافه ی متعجب بقیه سریع خودش رو جمع و جور کرد و خانمانه باهام دست داد و روبوسی کرد.گفتم:همون اولش گند زدی!ماسمالی نکن!
رو به همه گفت:آتنا هستم خواهر عزیز آندره!.تک فرشته ی زمین و الهه ی رایاخان.
و به من اشاره کرد.همه خندیدن و من گفتم:همین مونده تو بشی الهه من!
-سلام.
برگشتم سمت صاحب صدا.آدینا بود که با لباس آبی رنگش خوشگل تر شده بود.باهاش دست دادم. مجلس دوباره آروم شد که گوشم توسط یکی پیچونده شد.برگشتم که با دیدن اخمهای تو هم آتنا خنده ام گرفت. بیشتر پبچوند که مچش رو گرفتم و پیچوندم.گوشم رو ول کرد و گفت:آی آی!زهرمار بره تو دلت!
رومو کردم اونور.می دونستم چشه!.آخرین شبی که رفتیم خونشون من کتاب عربیش رو از وسط پاره کردم و صفحه ی پونزدهم تحقیقی رو که می خواست تحویل بده،خرس کشیدم.خودم می دونستم گند زدم به زندگیش!.همونطور که برای خودم فکر می کردم برای یه لحظه حس کردم بابای پدربزرگ خدابیامرزم داره
جلوم رژه میره...یهو نعره ای کشیدم که همه به سمت ما اومدن.آندره با خنده گفت:کشتیش آتنا ولش کن!
آدینا هر کاری کرد نتونست اونو از من جدا کنه..خودش گوشمو ول کرد.بعد هم با حرص تف کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com