#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_361


من:حالا که نیووردی!بیخیال خودت کمی اون فتنه(آتنا)رو هم بیاری!؟

-هوی!من غیرتی اما.

-هستی که هستی!

یهو گفت:بچه ها یه کم راه مونده.پیاده برین تا من برم آتنا و آدینا رو بیارم و بیام.

همش گفتیم نه ولی چون آندره تمام استعدادش توی قانع کردن افراد بود قانعمون کرد و مسیر باقی مونده رو پیاده رفتیم.علی رضا گفت:خواهراش خوشگلن؟

بردیا گفت:خیلی بی شخصیتی!.یه کم شعور داشته باش!

علی رضا کوله اش رو جا به جا کرد و گفت:به توچه!من دارم دنبال نیمه ی گم شده ام می گردم و مجبورم همه جا رو دنبالش بگردم.

خندیدیم.رسیدیم.نیما و سامان و روژان و سهیل و الهام هم رسیدن.اومده بودیم باغ بابای نیما..باغش فوق العاده بود.نیما با غرور گفت:مقدمتان گرامی دوستان!

سریع بساط رو آماده کردیم.نیما زیر گوشم گفت:چی کار کردی با دختر خاله ی عزیزم بی شعور؟ خودشو توی اتاق حبس کرده!.

خندیدم و گفتم:حقشه!

-بی شعور رُزا بیوفته رو دنده ی تلافی دیگه شورش رو درمیاره و نابودت می کنه!.الانم توی اتاقش داره نقشه ی قتلت رو می کشه!

جدی گفتم:همین حالا هم شورش رو درآورده.

نیما زد روی شونه ام و گفت:دختر بدی نیست!.فقط خیلی شره.

romangram.com | @romangram_com