#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_360
یه تیپ قهوه ای زده بودم.از مامان خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم.فلشم رو زدم و رفتم سراغ آندره. بعدش هم علی رضا و فرهادی یا همون بردیا.سامان هم که با روژان میومد و سهیل هم با همسرش الهام. ماه پیش عروسیشون بود که انصافا خیلی خوش گذشت.نیما هم که قرار بود با رهام بیاد.
رو به علی رضا گفتم:چه خبر پسر؟کی خبر ازدواجت به گوشمون می خوره؟
آندره خندید و گفت:وقتی مُردی!.خودم از بهشت یه کارت دعوت برات می فرستم تو جهنم!
بردیا بلند خندید و گفت:اونم نه هر کی!تو؟تو بری بهشت که شیطون باید جهنم رو به باد هوا ول کنه بیاد
پیشت دور همی قلیون بکشین!
آندره با اخم و خنده گفت:خودت چی؟بزغاله تو در قعر جهنم هم جا نداری!
علی رضا خندید و گفت:بحث عروسی من به جهنم کشید؟
با خنده گفتم:چه کاریه؟برای علی رضا از حوری های جهنمی یکی می گیریم دیگه!.حوری بهشتی که گیرت نمیاد!
علی رضا یکی زد پس کله ام و گفت:حالا می بینی!تو تا آخر عمرت مجرد می مونی پیرمرد!.آنقدر بی اخلاق و زشتی که حوری جهنمی هم رغبت نمی کنه نگاهت کنه!
همه خندیدن.یهو آندره محکم زد توی پیشونیش و گفت:ای وای!
بردیا گفت:خانمت رو توی خونه جا گذاشتی؟
من:چته؟
گفت:به آتنا و آدینا قول داده بودم بیارمشون!
romangram.com | @romangram_com