#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_359
هه!مگه من کم میارم جوجه؟از فرعی یه میانبر بود به جاده.سریع پیچوندم توی فرعی.همزمان گوشیم زنگ خورد.برداشتم.
-جا زدی امیررایاخان؟
-جوجه در حدی نیستی که من بخاطرت جا بزنم.
-فعلا که جا زدی!
سریع از فرعی بیرون زدم و در یه حرکت جلوش پیچوندم و گفتم:یک-یک خانم ارجمند.به امیددیدار!
چون سریع جلوش پیچونده بودم نمی تونست ماشین رو کنترل کنه و مجبور بود یا بزنه به ماشین من یا به بلوار. سریع فرمون رو پیچوند و خورد به بلوار.آخی!ماشین مامانیش اوف شد!
براش جفت راهنما زدم و دوربرگردون رو دور زدم.کنف شد!به من میگه جوجه؟آخیش روانم خنک شد!. گوشیم دوباره زنگ خورد.برداشتم و گفتم:بله؟
با داد و جیغ گفت:پدرت رو درمیارم امیررایا.می کشمت!می کشمت!
با خنده گفتم:من با دماغ سوخته های افاده ای کاری ندارم.بای بای رُزا خانمممم!
قطع کردم و تا خود شرکت بابا خندیدم.سوئیچ رو دست نگهبان دادم و با یه دربستی رفتم تعمیرگاه. آودی ام رو که حسابی تمیز شده بود رو برداشتم و به سمت خونه روندم.فقط خودت ماشین عزیزم.!
فرمونش روون تر شده بود...ماشین رو سرویس کامل برده بودم.رو صندلی هاش رو هم عوض کرده بودم.
روصندلی مشکی قشنگ تر بود تا روصندلی نوک مدادی.با ریموت در رو باز کردم و ماشین رو پارک کردم. آخ که چقدر از سوختن دماغ رُزا خوشحال بودم.در حدی که مامان تا خود شب تیکه می انداخت که خُل شدی؟
***
romangram.com | @romangram_com