#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_358


رفت روی وزنه.هشتاد و سه کیلو بود.با تاسف سری تکون دادم و گفتم:نه!چاقی آندره.

با عصبانیت گفت:می زنم از وسط دو شقه ات می کنم.خودتم می دونی زورم بیشتره!

رفتم یه دوش گرفتم.لباس پوشیدم و از سامیار که باشگاه مال اون بود خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم. آودی عزیزم امروز سرویس بود و من مجبوری با بی ام و بابا اومدم.می خواستم برم خونه و بخوابم. بابا کلی

سفارش کرده بود که با ماشین عزیزش ویراژ ندم.خانوادتا ماشین دوست بودیم.نشستم و مجبوری مثل آدم ماشین رو روشن کردم.دلم تیک آف می خواست.یه آهنگ ملایم گذاشتم.اگه آهنگ راک یا رپ می ذاشتم نمی تونستم خودمو کنترل کنم.همونجور که آروم می روندم یه بزغاله افتاد پشت سرم.مدام چراغ می زد که راه بده ولی نمی تونستم.حالا که ویراژ نمی دم می تونم اذیت کنم(مردم آزار).کلافه ام کرده بود از بس چراغ می زد و بوق.آروم دستم رو دادم کنار.یه ماشین مدل بالا کنارم موند و گفت:عمویی نمی تونی نشین پشت فرمون!

برگشتم سمتش تا فحش کشش کنم که با دیدن شخص رو به روم موندم.اونم یه لحظه متعجب موند ولی بعد پوزخند زد.اخم کردم و با عصبانیت گفتم:زر مفت نزن جوجه!

دختره کنارش که همیشه پیشش بود و اسمش شینا بود گفت:الهی!رُزا ول کن بچه رو!گناه داره تازه اخراج شده!

پوزخندی زدم که یعنی به درک ولی از درون داشتم آتیش می گرفتم.اکیپشون کامل بود.همه اشون بودن.

رزا گفت:راست میگی!.افسرده شده بنده خدا.هی امیررایا...حرص نخور حلش می کنم برات!

-خفه شو رُزا...می زنم سرویست می کنم!

بلند خندید و با حقارت گفت:کی؟تو جوجه ماشینی؟تو برو خونه بشین خاله بازیت رو ادامه بده!

همیشه نقطه ضعفم این بود کسی بگه شبیه دخترایی!.با اخم نگاهش کردم.به درک خودت خواستی! شرمنده اتم بابا ولی مجبورم روش رو کم کنم بچه قرطی واسه من قُپی میاد!.شیشه رو کشیدم بالا که زر زرهاش رو نشنوم. یه آهنگ توپ گذاشتم.حالا وقتشه.جاده خلوت بود و موقعیت عالی بود.سریع سرعتم رو بیشتر کردم و فرمون رو پیچوندم جلوش که مجبور شد بکشه عقب!.گاز دادم و بعد یهو زدم روی ترمز!.اونم ترمز کرد ولی فکر کنم یه خراش روی سپر ایجاد کرد.ولی جهنم باید روش رو کم کنم.جفت راهنما براش زدم که حرصش درآد.سه تا بوق براش زدم که یعنی سرویس شدی؟به هر دری می زد تا ازم جلو بزنه ولی مگه می ذاشتم؟سرعتم صدو چهل بود و خدارو شکر جاده خلوت بود.از یه پرایدی سبقت گرفتم که جلوم یه لندکروز مشکی سبز شد.سریع حرصی شدم چون رُزا از دست راستش سبقت گرفت و رفت.انقدر بوق زدم تا کنار رفت.شیشه رو دادم پائین.با دیدن ارمیا رادمنش بیشتر اخم کردم و گفتم:آقای رادمنش با چهل تا توی اتوبان رانندگی نمی کنن!

پوزخندی زد و گفت:سرعت بالا مخصوص تازه به دوران رسیده هایی مثل توئه!

شیشه رو داد بالا.جهنم عوصی بی شعور!ازش سبقت گرفتم.رزا برام چراغ می زد و بوق بوق راه انداخته بود.

romangram.com | @romangram_com