#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_357
با حرص وزنه می زدم تا اون دختره رو از ذهنم بیرون کنم.چشمهای کشیده ی آبی داشت که آندره آمارش رو درآورده بود که لنزه!.دماغش هم خوب بود که به نظر من عملی بود ولی به نظر آندره نه!.دهن خوبی داشت
و همیشه یه رژ صورتی می زد.دندونهای یه دستی داشت.ابروهای کشیده اش هم به زیبایی چهره اش دامن زده بود.موهای کاراملی لختش هم که همیشه از مقنعه ی شُلش بیرون بود.آستین های مانتوهاش همه سه ربع بود. دختر رئیس دانشگاه بود مگه کسی می تونست چیزی بگه؟!.همیشه ی خدا هم خط چشم کشیده بود.دختر شَری بود و پایه واسه همه کار!.یه سری که با اکیپمون بیرون رفتیم همراه نیما اومده بود که از شانس گندم فهمیدم دخترخاله ی نیماس!.اون جا بود که دیدم ذاتا آدم شیطونیه و مدام در حال کرم ریزیه!.ازش در حد مرگ متنفر بودم.قسم می خورم غلط امروزش رو جبران کنم تا حداقل دق آندره بالا بیاد.رفتم روی وزنه. هفتاد و شش کیلو شده بودم ولی هنوزم کم بود.به خودم توی آینه نگاه کردم.بازوهام بزرگ شده بودن جوری که بعضی از لباسهام بهم تنگ شده بود..حق با آندره بود.اینجوری خوش تیپ تر بودم.به قول آندره هنوز از پرفکت و آرنورد شدنم مونده!
-خوردی خودت رو پسر!
با خشم نگاهم رو از آینه گرفتم و گفتم:خفه!هنوزم ازت دلخورم!
چشمک زد و گفت:بخاطر زیبای خفته؟
-زیبای خفته و زهرمار!همینکه اون دختره ی وحشتناک به خواب کسی نمیره خیلیه!
-اونو ول کن!.فردا تعطیله!برنامه ی خاصی داری؟
با حرص تی شرت جذب رو دراوردم و گفتم:تو که آمار دستشوئی رفتن من رو هم داری!
خندید و گفت:حالا خواستم کلاس بزارم.فردا می خوایم با بروبچ بریم بیرون دَدَر!
انگشتم رو به نشانه ی تهدید گرفتم سمتش و گفتم:اون دختره بیاد نمیام.
-نمیاد.
یهو دستش رو گرفتم و گفتم:برو رو وزنه!
با اخم گفت:که باز بگی چاقی؟به خاطر توی بزغاله چهارکیلو کم کردم.
romangram.com | @romangram_com