#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_356
*امیررایا*
-به جهنم!
خندید و گفت:بسوزی امیر!
طناب رو زدم توی سرش و گفتم:خفه شو!
با خنده و شیطنت گفت:داری می سوزی که زده تو برجکت؟
با حرص گفتم:آندره ی نفهم بی شعور،چرا زر مفت می زنی؟اون دختره ی بُز هیچ غلطی نکرد!.اوکی؟
-پس اون عمه ی من بود که جلوی اکیپ دختر رئیس دانشگاه سوسک شد؟
با حرص یکی زدم توی شکمش...
این دختر همون دختر رئیس دانشکده بود که من توی مهمونی اش شرکت کردم و چون کنفش کردم روی دنده ی لج افتاده بود با من!.امروز هم آتیشی ام کرد و منم داغ کردم.زدم توی برجکش که اون رفت به باباش گفت و اونم من رو حالا به هر دلیلی تا دو هفته از دانشگاه اخراج کرد.وقتی از حراست بیرون اومدم،دختره ی عوضی با اکیپش دم در مونده بودن و برای من موج مکزیکی می رفتن و دختره چشمک زد!.هیچ وقت تا اون حد حرصی نشده بودم.جلوی اون همه دختر سوسول ضایع شده بودم.منم رفتم جلو توی صورتش غریدم:
-کاری می کنم که به غلط کردن بیوفتی،فقط بشین و ببین خانم ارجمند!
اونم برام یه چشمک زد و با خنده گفت:هر غلطی که می تونی بکن!تو آزادی تا جایی که می خوای زور بزنی برای کوبوندن من که البته خیال خامه!
زبونش خیلی دراز بود و یه کم بی پروا بود.
آندره گفت:حرص نزن جوش می زنی صورت بی بی فیست خراب میشه گلم!
romangram.com | @romangram_com