#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_355


شیر گرم رو سر کشیدم و گفتم:رئیس شرکت بودن هم دردسر داره!

لبخند تلخی زد و گفت:فکر نمی کردم دخترم رئیس یه شرکت بزرگ بشه!

دستش رو بوسیدم و گفتم:تا ابد نوکرتم.تو همه کس منی!.تو و یزدان همه ی دنیای منین!.دیگه همه ی امیدم شما دوتایین!.مامان پا روی چشم من گذاشتی قبول کردی بیای اینجا پیش من زندگی کنی!

لبخندی زد و گفت:ببخش که دیر شد!من باید زودتر از اینا می اومدم.

با اخمی گفتم:مادر گلم،قرار شد گذشته ها رو فراموش کنیم.قربونت برم من!

و بعد یه کوچولو قلقلکش دادم که لب گزید و گفت:خجالت بکش دختر!

خندیدیم.روی پاهاش دراز کشیدم.بعد از مرگ بابا،با ورودش به خونه انگار جون تازه ای گرفته بود.می خندید و با یزدان بازی می کرد.یزدان بهش می گفت مادرجونی.خیلی خوشحال بودم.

-مامان..گذشته ها تموم!حالا من و تو و یزدانیم.از وقتی اومدی امید تازه واسه زندگی گرفتم.از وقتی تو اومدی جون گرفتم.از وقتی اومدی بهم شادابی و زندگی دادی مامان.مامان همه جوره ممنونتم.با ورودت به من و یزدان لطف کردی!عاشقتم مامان.

موهای فرم رو نوازش کرد و گفت:دیشب مهران اومده بود به خوابم.بهم گفت به تارا بگم که بخشیدمش. بهم گفت:تارا رو بخشیدم.گفت که بگم دوستت داره!

عطر مامان رو بلعیدم و گفتم:از من خوشبخت تر نیست مامان!

خوشبختی برای من تکمیل بود.من و مامان مثل هم بودیم.هر دوتامون مادر بودیم.هر دوتامون تکیه گاهامون رو از دست داده بودیم.حالا من و مامان برای همدیگه تکیه گاه شده بودیم.دو تا مادر برای همدیگه تکیه گاه شدن تا نبود مردشون کم رنگ شه!.هر پنج شنبه من و مامان می رفتیم قبرستان.من سر قبر مرد خودم گریه می کردم و ازنبودش زار می زدم و اون از نبود شوهر خودش!.من و مامان تنها بودیم ولی برای همدیگه همه کس شدیم.حالا زندگی من رنگ و بو گرفته بود.این عالی بود که وقتی خسته از شرکت بر می گشتم می تونستم مادرم رو در آغوش بگیرم.آغوشی که دو سال براش حسرت به دل داشتم.مامان برای من الهه نجات بود! مامان

خیلی خوب بود.هم برای من مادر بود هم برای یزدان.مامان من،یه مادر نمونه بود که اسطوره ی من شده بود. همیشه دعا می کردم که منم مثل مامان مادر خوبی برای یزدان باشم.آره زندگی من رنگی شده بود از وقتی عطر مامان توی خونه پیچیده بود و با دعاهاش زندگی من برکت گرفته بود!.مادر همه چی من بود!

-تارا،برای مامان ویلون می زنی؟

romangram.com | @romangram_com