#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_354

پگاه با لبخند اومد داخل.منم الکی اخم کردم که دستهاش رو به نشانه ی تسلیم بالا برد و گفت:

-من تسلیم!

ترفند خوبی بود پگاه خانم برای اتمام گفت و گوی من و آرتمن!آره،ترفند خوبی بود!

***






توی این چند ماه چند بار رفته بودم خونه ولی مامان راهم نداد.در زدم.چندی بعد مامان در رو باز کرد.با دیدن من لبخند محوی زد.رفت داخل و در رو باز گذاشت.منم رفتم داخل.در رو بستم.گل رو به سمتش گرفتم و گفتم:سلام مامان.!

خواست جواب سلامم رو بده که امونش ندادم و بغلش گرفتم.همونطور که پشتم رو نوازش می کرد گفت:

ببخش منو عزیزم.نمی تونستم سریع ببخشمت!.من رو ببخش که ازت غافل شدم.

بوسیدمش و گفتم:مامان نگو!.من خیلی بد کردم.

***

مامان با یه لیوان شیر وارد اتاقم شد.با خنده رفتم سمتش و گفتم:چرا شما؟می گفتین منیژه بیاره یا گلناز!

لبخندی زد و گفت:می خواستم بیام پیش دختر گلم.خسته نشدی مامان؟چقدر تو کار می کنی؟

romangram.com | @romangram_com