#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_353

اشکم رو پاک کردم و ادامه دادم:خواستم جوابش رو بدم که رفت.هر چقدر صداش زدم برنگشت.فقط یه لحظه صداش به گوشم خورد که گفت:اگه دوست داری ازدواج کن!.می دونی؟فکر کرده بود می خوام ازدواج کنم.. می فهمی اون لحظه چقدر شرمنده شدم؟!.دیشب خواب بابا رو دیدم.تا دیدمش رفتم سمتش!بغلم گرفت. می دونی پسم نزد!.بغلم گرفت و نوازشم کرد.بوئیدمش.بوسش کردم.محکم گرفتمش.نمی خواستم از دست بدمش!.همش می گفتم دوستش دارم و شرمنده ام که به خاطر من مرد!.گله نکردم فقط معذرت خواستم و گفتم که پشیمونم.

بغضم رو خوردم.اشکم رو پس زدم و رو به آرتمن که چشمهاش لبریز بود گفتم:انقدر بابام خوب بود که خودش گفت:تارای بابا چرا شکایت نمی کنی؟چرا اعتراض نمی کنی گل بابا؟

دیگه نتونستم بگم.با هق هق به آغوش آرتمن پناه بردم.نمی تونستم بگم که چشمهای بابام لبریز از اشک بود! نمی تونستم بگم همچین مرد با محبتی به خاطر من عوضی مرد!

موهام رو نوازش کرد و گفت:بسه تارا..آروم باش!نمی خواد بگی!نگو دیگه!

عقب کشیدم و به چشمهاش زل زدم و گفتم:بابای من انقدر ماه بود!می بینی چقدر فرشته بود؟بابای فرشته ی من بخاطر من آشغال عوضی مرد!.بهش گفتم بابا چرا رفتی؟گفت همه می رن!.گفتم چرا بخاطر من رفتی؟ چرا رفتی و دخترت رو آتیش زدی؟بابا اشک ریخت و گفت:تقصیر خودم بود که دختر گلم رو رها کردم.گل بابا پشیمونم.نباید تنهات می زاشتم ولی دلم پُر بود ازت گلم.وقتی که هیچ وقت روی حرفم حرف نمی زدی برام سخت بود که بخاطر یه مرد جلوی من وایستی!.دستهاش رو بوسیدم و گفتم:نگو بابا...نگو که تا مرز نفرین سالارخان پیش رفتم.نگو بابا که من از سالارخان و یزدانم متنفر شدم چون تو رفتی!.نگو بابا..نگو که هرچی بیشتر میگی من شرمنده تر میشم!.بوسیدم.نمی دونم چقدر توی بغل بابا موندم و از خودم و تنهایی هام و یزدان گفتم.گفتم و گفتم.آخرش گفت:منو بخشیده!

میون اون همه اشک لبخند زدم که آرتمن هم لبخند محوی زد.گفتم:بخشیده بود منو.گفت یه خواهش داره ازم. خواهشش این بود که مراقب مامان باشم.گفت:هر چقدر مهتاب پست زد نرو!.بمون پیشش!دلش پره وگرنه داره توی تنهایی می میره.قول دادم که مامان رو هیچ وقت تنها نزارم.

آرتمن با لبخند گفت:بهترین تصمیم همین بود.

اشکم چکید و ادامه دادم:من نباید از مادر و پدرم دور می شدم.حالا پشیمونم.نمی تونی بفهمی وقتی بابام گفت باید بره چقدر زار زدم و التماسش کردم نره ولی رفت!.گفت اگه دختر خوبی باشم بازم میاد.

آرتمن دستهام رو گرفت و گفت:تارا،درکت می کنم.منم پدرم مرد!.منم بابا ندارم.بابای منم انقدر توی خودش ریخت و حرص خورد تا مُرد.بابای من بیچاره توی بی کسی مُرد.هیچ کس اونجا نبود وقتی خاکش کردن. فقط من و مامان.بابای خان زاده ی من تا این حد تنها و بیچاره بود.

-من می خوام مامان رو برگردونم.تمام جونم رو مایه می زارم.آرتمن تو هم قدر مامانت رو بدون!.

یه اشک دیگه چکید که آرتمن پاکش کرد:آرتمن برای من خیلی زود دیر شد!.می بینی؟اگه فقط یه هفته زودتر می رفتم پیش بابام شاید زنده می موند و من تا این حد حرص نمی خوردم!قدر مادرت رو بدون!.

چشمهاش رو به نشانه ی تائید بست.در باز شد و یزدان با گریه گفت:مامان پگاه..پگاه من رو گاز گرفت!

آرتمن با خنده جای رژ و گاز پگاه رو بوسید و گفت:به زن من نگو پگاه بچه!می کشمتا...


romangram.com | @romangram_com