#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_352
*تارا*
-آرتمن؟
نگاهم کرد و گفت:بله؟
گفتم:کلافه ات کردم؟
متعجب گفت:نه!کسی چیزی گفته؟
سرم رو پائین انداختم و گفتم:منو ببخش!منو ببخش ولی جز تو نمی تونم با کسی از رازهای دلم بگم!نمی تونم با کسی دردودل کنم!.تو قرار بود مثل یه برادر پشت من باشی!
دستم رو گرفت و گفت:چی شده؟
نگاهم رو به سیاهی نگاهش که عجیب من رو یاد خواهر می انداخت کردم و گفتم:آرزومه پگاه بتونه من رو درک کنه!
نگاهش رنگ غریبی گرفت.درست زده بودم وسط هدف!.آب دهانم رو قورت دادم و گفتم:بهش بگو! متقاعدش کن که تو برای من یه برادری!برای من و یزدان یه برادری!بهش بگو!.من نه می تونم تو رو از خودم دور کنم نه می تونم ناراحتیت رو ببینم.هیچ کدوم!
لبخند بی جونی زد و گفت:پگاه هم متقاعد شده!ناراحت نباش تارا.
پوزخند بی حسی زدم و گفتم:خواهر بدی هستم؟خیلی اذیت می کنم،نه؟
با اخم گفت:تارا این حرف رو نزن!.من هیچ وقت خواهر نداشتم و نتونستم برای کسی برادری کنم!حالا دارم برای خواهرم برادری می کنم.بگو تارا...چی شده؟
عقب کشیدم و به به تاج تخت تکیه دادم.نفسی کشیدم و گفتم:چند روز بعد از اون روزی که تازه فهمیده بودم بابام مرده سالارخان به خوابم اومد.جلوم زانو زد و معذرت خواست.گفت که حق با منه!گفت که پشیمونه با من ازدواج کرده و آینده ی من رو خراب کرده..می فهمی؟اون سالارخان با اون همه غرور و ابهت جلوی من زانو زد و التماس می کرد ببخشمش!.اون لحظه از آتیش سوختم!.اینکه من چطور تونستم از این مرد شکایت کنم و با خودم بگم پشیمونم از بودن باهاش!.چطوری تونستم بگم بچه اش رو نمی خوام؟
romangram.com | @romangram_com