#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_351
گازش رو گرفتم و ماشین رو توی کوچه پارک کردم.اون همه چیز خریدم حالا چطور ببرمشون؟همین جور که داشتم فکر می کردم پسر همسایه پایینی مون رو دیدم.سریع گفتم:ببخشید میشه کمک بدین؟
نگاهم کرد و بعد ریلکس گفت:نخیر!
مونده بودم.ولی بعد با اخم گفتم:درک!
خواستم یه چیز دیگه هم بارش کنم که یه نفر دیگه گفت:من کمکتون می دم.
برگشتم و پسر سرایدار رو دیدم.با لبخند گفتم:مرسی!خوبه حداقل شما شعور دارین!
همون پسر همسایه پائینی گفت:بی شعور خودتی!
بی توجه بهش در ماشین رو با پا بستم و ماشین رو قفل کردم.پسر سرایدار کمکم کرد و خریدها رو بردم بالا. تشکر کردم و در رو باز کردم.رفتم داخل.خبری از دختره نبود.بهتر!.سریع رفتم حموم و بعد هم مشغول چیدن وسایل شدم.آها اینم یادم رفت بگم.یه هود تازه هم خریده بودم.هود قبلی خراب شد و منم هود جدید گرفتم که البته ارمیا زحمت خریدش رو کشید.پیراهنی که برای ارمیا خریده بودم رو گذاشتم توی کشوش. یه خورش بادمجون درست کردم.البته کباب ترکی هم درست کردم.ذهنم پیش پیراهنه بود.به نظرم قشنگ بود. فیروزه ای بود.یه آهنگ گذاشتم و صداش رو زیاد کردم.همراه آهنگ می خوندم و بادمجونها رو سرخ می کردم. به ساعت نگاه کردم.ساعت دو و نیم بود.ارمیا گفته بود که ساعت سه برم سراغش.زیر غذا رو کم کردم و یه مانتو
روی شلوار اسپرتم پوشیدم و رفتم سراغش.البته قبلش به دختره گفتم ناهارشو بخوره.رفتم سراغ ارمیا و سر راه نسترن رو هم رسوندم.ارمیا گفت:وای که مردم از گرسنگی!
-یه ناهار پختم توپ!
-غذاهات کلا خوبن!
-لطف داری تو!.البته همه می گن!
-خودشیفته!
-خودتی!
romangram.com | @romangram_com