#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_350

اخمی کرد و گفت:لوس خودتی!

شونه بالا انداختم و با خنده گفتم:فکر کن من لوسم!

رفتم سمت سرویس بهداشتی و صورتم رو شستم.عجب قیافه ی باحالی...ابروهام به هم ریخته بود و چشمهام پف کرده بود.فقط موهام مرتب بود.رفتم بیرون.ارمیا نبودش.رفتم سمت آبدارخونه که دیدم داره چای می خوره. منم نشستم و گفتم:نسترن صبحانه درست کرده؟

-نسترن کیه؟

شکر ریختم توی چای و گفتم:همون خانم ستوده دیگه!

-اوهوم.

دوباره چای نوشید.دو تا بیمار رو که راه انداختم رفتم خونه.البته سوئیچ ماشین ارمیا رو گرفته بودم و قرار شد

وقتی خواست برگرده بیام سراغش چون ماشین همراهم نبود.ایول لندکروز!.ماشین رو روشن کردم و به یاد چند وقت پیش،یه تیک آف کشیدم و ماشین به حرکت دراومد.سر صبحی خیابونها خلوت بود.البته منظورم از سر صبح ساعت ده بود.چند تا میوه و خوراکی خریدم.سر راه چند تا میگو هم گرفتم و روندم سمت خونه. صدای آهنگ رو بیشتر و بیشتر کردم.یه ماشین جلوم افتاده بود که مثل این ندید بدیدا نمی ذاشت سبقت بگیرم.با عصبانیت بوق رو فشار دادم و کنار ماشینش قرار گرفتم که با دیدن علی رضا گفتم:

-چه مرگته علیرضا خان که راه نمی دی؟

با دیدن من لبخندی زد و گفت:عشقم می کشه!

با غرور گفتم:عشقت نکشه چون می زنم خودت و پرایدت رو آسفالت می کنم.

با اخم و خنده گفت:پُز ماشینت رو می دی؟

همونطور که شیشه رو بالا می کشیدم گفتم:نه،فقط یه نصیحت دوستانه بودکه با پرایدت شیر نشی وسط جاده!


romangram.com | @romangram_com