#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_349
خنده ی دختر همه جا رو گرفت:نه آقای دکتر!شما برید خودم بیدارش می کنم!
همونطور که به من نزدیک می شد گفت:یه شب زود رفتم خونه نگاه کن چی شده؟!
چشمهام رو سریع باز کردم.منگ به اطرافم کردم که ارمیا گفت:صبح بخیر خانم آرمان.
کلافه کش موم رو از دور مچم باز کردم و موهام رو بستم و گفتم:علیک!
نسترن همونطور که می خندید رفت سمت آبدارخونه.ارمیا اومد جلو و چتری هام رو به هم ریخت و گفت:
-چه خوابت سنگینه دختر!
-چطور؟
-دیشب هر چقدر صدات کردم بیدار نشدی!.حوصله هم نداشتم بغلت کنم.واسه همین خودمم خوابیدم.
با یادآوری دیشب خمیازه ای مخلوط خنده کشیدم و گفتم:بیدار شدم دیدمت!مثل مجسمه ها با اخم خوابیده بودی!یه ژستی گرفته بودی که هر کی نمی دونست می گفت وزیری چیزی هستی!
یه ژست مغرور گرفت و گفت:از وزیر هم چیزی کم ندارم!
با خنده بلند شدم و گفتم:مگه خودت بگی!.من امروز یکی دوتا بیمار بیشتر ندارم.می رم خونه.
-باشه.راستی صبح منم بخیر!
لبخندی زدم و آروم گونه اش رو بوسیدم و گفتم:لوست کردم دیگه!
romangram.com | @romangram_com