#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_348

-امشب شب خواستگاریمه خیر سرم.

سریع گفتم:دیرت نشد؟

مغموم گفت:چرا ولی چی کار کنم؟باید بیماره بیاد یا نه؟

لبخندی زدم و گفتم:اشکال نداره برو خودم به ارمیا می گم.

بلند شد و گفت:جدی؟

لبخندم رو تجدید کردم:آره.برو!

-قربون دستت رویاجون.خداحافظ پس!

سریع کیفش رو برداشت که گفتم:عروس انقدر هُل خوب نیستا.

خندید و رفت.منم نشستم روی صندلیش و منتظر ارمیا شدم.انقدر خوابم میومد که حد نداشت.دیگه من و ارمیا دوتاییمون با هم می رفتیم و بر می گشتیم جز اون وقتایی که بیمارهای ارمیا بیشتره.می خواستم ماشینم رو عوض کنم.خودم کمری دوست داشتم ولی ارمیا می گفت آزرا بهتره.یه تلویزیون جدید خریده بودم و زیر تلویزیونم رو هم عوض کرده بودم.ست پرده ها رو هم عوض کردم.این هفته کلی خرج کرده بودم.یه ماشین لباسشویی خریدم.کلا کلی خرج کردم این هفته!عاشق لباسشوئی ام شدم.!.عالیه،انقدر تمیز می شوره که دوست دارم همش لباسام کثیف بشه!.سرم رو،روی دستهام گذاشتم و چشمهام رو بستم تا یه کوچولو بخوابم...

چشمهام رو که باز کردم رو به روم یه آقا رو دیدم که روی صندلی ها با ژست آدم باکلاسا خوابیده بود. خواستم جیغ بکشم دیدم نه خیلی ضایع است!.اگه از بیمارهای ارمیا بود چی؟رفتم جلوتر که دیدم ای دل غافل این ارمیاست!.خنده ام گرفته بود.همه ی لامپ ها رو هم خاموش کرده بود جز لامپ اتاق خودشو.رفتم توی آبدارخونه و یه لیوان آب خنک خوردم.ساعت مچیم رو نگاه کردم.ساعت سه نصفه شب بود.خوابم میومد. حالا چرا ارمیا نرفت خونه و من رو بیدار نکرد؟شونه بالا انداختم و دوباره گرفتم خوابیدم.ولی این بار خودمم روی ردیف دوم صندلی ها...

***

-خانم ستوده یه کاری کنین.هر کاری می کنم بیدار نمی شه!ده دقیقه دیگه بیمارها میان!نکنه از هوش رفته

باشه؟


romangram.com | @romangram_com