#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_347
-خوبن.دو روز پیش سیما رو دیدم.می دونی هفته ی بعدی عروسیشه؟تازه آناهیتا رو هم دیدم.لامصب توی یکی از بهترین بیمارستانها کار می کنه.!
-سیما رو چطور دیدی؟
-اومده بود تهران لباس بخره.آرتمن خان چطوره؟
-خوبه.سلام می رسونه!
خندیدم و گفتم:جک نگو!مضحک ترین جک دنیاست سلام رسوندن آرتمن به من!
-حالا دیگه توام.کاری نداری؟
-نمیای تهران؟یه سر بزن!
-وقت شد حتما میام.فعلا آرتمن سرش خیلی شلوغه!خودمم که دارم درس می خونم وقت سر خاروندن ندارم.
-اوکی!خداحافظ.
-خداحافظ.
آخی!.نمی دونستم پگاه چه حسی داره وقتی می دونه من عشق سابق شوهرش بودم؟گاهی پشیمون می شدم و می گفتم کاش هیچ وقت بعد اون پیشنهاد آرتمن با پگاه حرف نمی زدم.!.حالا نمی فهمم این آرتمن چرا تا این حد از من متنفره؟لازم به فکر نبود.همش مربوط به امیررایا رستم پور بود.آخرین بیمار رو هم ویزیت کردم. لباسهام رو پوشیدم.یه آب زدم صورتم.بوی آکریلیک(یکی از مواد دندون پزشکی)می دادم.رفتم بیرون. فکر کنم بیمارهای ارمیا هم تموم شده بود.چون کسی توی سالن انتظار نبود.به خانم ستوده که حالا فهمیده بودم اسمش نسترنه گفتم:تموم؟
لب تاب رو خاموش کرد و گفت:نه فعلا یکی مونده.عصب کشیه،وقته تموم شه!
-عجله داری نه؟
romangram.com | @romangram_com