#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_346
-قهر نکرده بودم.
-پس چی؟
جوابشو ندادم.بعد از دو هفته کنارش خوابیدم.نه ارمیا خوابید نه من!ولی هر دوتامون خودمون رو به خواب زدیم.واقعا هم به خواب زدیم.من باید یه کاری می کردم.باید دختره رو از خونه بیرون می فرستادم!
***
کارهای من درست شده بود.مطب جدیدم افتتاح شد.دو سه روز اول خبری نبود.ولی کم کم بیمارها اومدن. اتاق من یه اتاق ست سورمه ای سفید بود مثل دکور اتاق ارمیا که مشکی-سفید-سورمه ای بود.خانم ستوده برای اولین بار که من رو دید مدام تاکید می کرد من رو یه جایی دیده و من می خندیدم.بالاخره یادش اومد.با هم رفیق شده بودیم.خیلی دختر خوب و با حوصله ای بود.گاهی اوقات که بیکار می شدم باهاش حرف می زدم. مدیریت مالی خونده بود.منشی من و ارمیا بود.راستش معلوم نبود من و ارمیا داریم رقابت می کنیم یا نه؟ هر دومون در حد مرگ کار می کردیم.بیمار بیچاره که میومد نمی دونست باید بیاد پیش من یا ارمیا؟! البته بیمارهای ارمیا بیشتر بود.به هر حال اون تخصص داشت و توی دانشگاه معتبرتری درس خونده بود و بورد تخصصی داشت.تازه سابقه اش از من بیشتر بود.بیمارهای من اغلب همون بیمارهای ای بودن که تو بیمارستان یا درمانگاه می دیدمشون.راضی بودم.توی مطب پول بیشتری می شد درآورد.هوای سرد پائیز رسیده بود. گوشیم زنگ خورد.پگاه بود.
-بله؟
-سلام خانم متاهل بی معرفت!
سریع گفتم:مامان نشدی؟
-خودت چی؟تو الان باید مادربزرگ می شدی!
-خوبه تو از من بزرگتری!
با خنده گفت:ولی تو زودتر قاطی مرغا شدی!
-پگاه می زنم از وسط دو شقت می کنما.
-تونستی دریغ نکن.چه خبر؟بچه ها خوبن؟
romangram.com | @romangram_com