#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_345

آروم گفت:من نمی دونستم مهمون دارین.من..دستشویی اتاق خراب شده بود و من مجبور شدم.

ارمیا اومد جلو و بازوم رو گرفت و گفت:بسه رویا.

بازوش رو ول کردم و گفتم:برو تو اتاقت.

رفت و من روی مبل نشستم.ارمیا کنارم نشست و گفت:چرا انقدر خودت رو اذیت می کنی؟

-اذیت نمی کنم!

برم گردوند سمت خودش و زل زد توی چشمام.خیلی دوستش داشتم.گفت:

-من این رویا رو نمی خوام.چرا ازم فراری شدی؟چرا؟چرا این جوری می کنی؟چرا رنگ نگاهت سرد شده و تا این حد به همه چی بی تفاوتی؟اصلا فکر خودت و من نیستی؟درسته الان وضعیت عادی نیست ولی قرار نیست من و تو خودمون رو ببازیم.می دونی چقدر از اون دو هفته دور شدیم؟

-من خسته ام.همین!

من رو به آغوش کشید و گفت:من از تو خسته ترم.

دلم برای آغوشش تنگ شده بود.دلم می خواست گریه کنم.حالا که من داشتم به ارمیا می رسیدم همه چی به هم ریخت.حالا که من داشتم یه زندگی آروم می ساختم همه چی به هم ریخت!انگار یه زندگی آروم به من

نیومده!.آره،اگه می اومد که الان اینجوری نمی شد!.حس می کنم غرورم جریحه دار شده و من جریحه دار شدن غرور رو تحت هیچ شرایطی نمی پذیرم.آره به غرورم بر خورده بود که توی خونه ای که من خانمش هستم یه دختر دیگه هم باشه و از قضا هووم باشه.از این کلمه متنفر بودم.فکر می کردم با دوری از ارمیا می تونم بهتر شم ولی نشد!.

دلم سوخت که اونم خسته بود.دلم سوخت که زندگی دوتامون خراب شده بود اونم فقط به خاطر حضور یه دختر!یه دختر لعنتی که ارمیا زندگی و آزادیش رو مدیون مادرش و خودش بود.به هر حال اون دختر می تونست شکایت کنه و پای ارمیا رو به دادگستری باز کنه.متنفرم از رقیبی که همسرم بهش مدیون بود.!

سرش رو لای موهام برد و نفسش رو فوت کرد و گفت:این چند روزه خوب قهر کرده بودیا.


romangram.com | @romangram_com