#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_344

من و سینا از اون جو زنونه خارج شدیم و جلوی تلویزیون نشستیم.اما من زیر چشمی نگاهش می کردم که چی کار می کنن؟

*رویا*

کثافت عوضی!.من که گفتم دختره یه آشغاله.داشته می ترکیده که توی مهمونی نبوده و اومده بیرون.ولی کور خونده!فکر کرده من به عنوان همسر ارمیا معرفیش می کنم!.روناک گفت:چند سالته عزیزم؟

سرش رو بلند کرد و با همون صداش که تُن آرومی داشت گفت:بیست و سه سالمه.

-وای عزیزم.چی می خونی؟

انگشتهاش رو توی هم پیچ داد و گفت:شیمی می خوندم ولی دیگه ادامه ندادم.

دختره قیافه ی تو دلبرویی نداشت.شاید چشمهاش قشنگ بود و سبز ملایمی داشت ولی پوست سیاهش توی

ذوق می زد.خیلی پوستش تیره بود.دماغ خوبی هم داشت.شبیه دماغ آناهیتا بود.استخونی بود.دهنش هم متوسط و کوچیک بود.از من یه کم کوتاه تر بود.تنها چیزی که می شد بهش گفت این بود که چشمهای قشنگی داره.روناک گفت:برای چی اومدی تهران؟این جایی هستی؟

من به جاش جواب دادم:اهل تهران نیست.این مدت هم چند تا کار اداری داشت که اومد.

روناک سری تکون داد.تینا هم خوابیده بود.میوه اوردم و تا حدودای دوازده شب اونجا بودن و بعد رفتن. تا بدرقه اشون کردم.برگشتم دیدم دختره داره میز رو جمع می کنه.

با خشم رفتم جلو و بازوش رو کشیدم.برش گردوندم سمت خودم که متعجب و نگران بهم نگاه کرد.

با خشم گفتم:داشتی چه غلطی می کردی؟

خواست چیزی بگه که گفتم:هر حرفی رو چند بار باید به تو گفت تا توی مغزت فرو بره؟گفتم دست به هیچی نزن.فکر کردی توی مهمونی باهات خوب بودم همه چی تموم شد؟راستی تو برای چی بیرون اومدی؟اومدی مهمونی رو بهم بزنی؟می خواستی بگی من زن ارمیام؟کور خوندی،من نمی زارم!.نمی زارم تا میدون دیدی بتازی


romangram.com | @romangram_com