#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_343
خندیدم.حرص که می خورد قرمز می شد!.رویا وارد شد و چای ریخت.ما هم ظرفها رو که شسته بودیم رفتیم بیرون.حالا خوبه ظرف زیادی نبود.داشتیم چای می خوردیم که در اتاق من باز شد و دختره هراسون به سمت سرویس بهداشتی رفت.همه ساکت بودن و من با عصبانیت داشتم به این فکر می کردم که الان نسبت این دختر رو چی باید معرفی کنم؟
روناک متعجب گفت:کی بود ارمیا؟
سریع گفتم:دختر عموی رویاست!
روناک شکاک و متعجب گفت:رویا مگه نگفتی عمو نداری؟
این دیگه چی شانسیه؟..رویا سریع اصلاحش کرد و گفت:نه!.این دختره
لنگ مونده بود.قبلا گفته بود که خانواده ی شلوغی نداره و همه ی خانواده رو از زیر تا بمش برای روناک گفته! برای همین گفت:دوستمه!
روناک که متقاعد شده بود گفت:اسمش چیه؟
همون لحظه دختره بیرون اومد و با دیدن مهمونها چهره اش رنگ تعجب گرفت.سریع سرش رو انداخت پایئن که روناک گفت:الهی این چقدر خجالتیه!
رویا اجباری بلند شد و رفت سمتش.با لبخند گفت:عزیزم بیا بشین پیش ما.
دختره هم متعجب دنبالش اومد.روی مبل تکی نشست.یه تونیک تا روی زانوی صدری پوشیده بود با شلوار مشکی.یه شال خاکستری هم سرش بود.یه کم از موهاش بیرون ریخته بود.مشخص بود هول هولی بیرون اومده چون سریع شالش رو جلو کشید.روناک گفت:اسمش چیه؟
رویا من رو نگاه کرد.گفتم:اسمش..اسمش راضیه است!
روناک بهش نگاه کرد و گفت:عزیزم چه اسم قشنگی!
اسمش مگه راضیه نبود؟چرا همین بود!.راضیه کجاش قشنگ بود؟.نظرات متفاوته حتما قشنگه دیگه!
romangram.com | @romangram_com