#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_342
خیارشورها رو خورد کردم و گوجه ها رو به سختی خورد کردم.در زده شد.خواستم بگم رویا به دختره بگه مهمون داریم که یهو نپره بیرون اما یادم رفت.باهم احوال پرسی کردیم و رویا سریع سفره رو پهن کرد چون ساعت هشت بود و همه گرسنه بودیم.فلافل هاش خیلی خوشمزه بود.
سینا:آبادانی هستی رویا؟
خندید و گفت:نه!.همدانی ام!
روناک متعجب گفت:کی یادت داده فلافل درست کنی؟من هنوز هم که هنوزه نتونستم درست کنم!
من گفتم:رویا همه چی بلده!.کدبانوئه!
تینا گفت:یعنی یه بانوئه که کَد داره؟
خندیدیم و من گفتم:یعنی یه خانم همه چی تموم مثل رویا و مثل بابات!
همه خندیدیم ولی تینا زد زیر گریه.خیلی لوس بود و به سینا حساس بود.یکی محکم زد توی پای من و گفت:
-خودت خانمی!
ازش متنفر بودم.اونم از من متنفر بود.تا حالا کسی رو ندیده بودم که از بچه بدش بیاد ولی من به شخصه از تینا متنفر بودم!.دوست داشتم خفه اش کنم و اونم توی اوج بچگیش همین حس رو به من داشت!.بی توجه به این موجود منفور آخرین فلافل رو هم خوردم.سفره رو قرار شد من و سینا جمع کنیم.سینا که انگار عادت به کار داشت ولی من نه!آروم به سینا گفتم:خیلی زحمت کشی!
-خفه شو!.من که می دونم رویا نمی ذاره یه لیوان جا به جا کنی ولی خودت یه آستین بالا بزن.مرد یعنی کار!
-حالا لازم نیست خودت رو توجیح کنی عزیزم.من نمی گم زن ذلیلی!
-خفه باش ارمیا.
romangram.com | @romangram_com