#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_341

-سینا کار دارم،کارت رو بگو!

-می خوایم بیایم خونتون!

-بفرما.

-نه شما بیاین..

-نه شما بیاین.منتظرتونیم.

-باشه!.بای.

-خداحافظ!

تا گوشی رو قطع کردم یاد اون دختره افتادم و خواستم بگم نه خواهشا نیاین.ولی دیر شده بود.حالا یه بار خواستم تعارف بزنم اینم از عاقبتش!سریع به رویا خبر دادم و خودمم لباسام رو عوض کردم.از خانم ستوده خداحافظی کردم و رفتم سراغ رویا.دوتایی کلی خرت و پرت خریدیم و با دستهای پر رفتیم داخل.رویا سریع رفت حموم و لباس پوشید.منم میوه ها رو شستم و لباس پوشیدم.ولی منصرف شدم و رفتم حموم.لباس پوشیدم و رفتم بیرون.رویا داشت غذا درست می کرد.گفتم:کمک نمیخوای؟

-چرا چرا..بشین خیارشورها رو خورد کن!

-چی درست می کنی؟

خندید و گفت:خیر سرم فلافل.

-اوه اوه..چه کدبانو!

-دیگه دیگه..لفتش نده بدو ارمیا.


romangram.com | @romangram_com