#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_340
کوتاه گفت:پونه با نبات!
بعدش یه قرص داد و نشست کنارم.بدون اینکه چیزی بگه.بهتر شده بودم.ولی نمی تونستم بخوابم و نگاهم به رویا بود که به دیوار خیره بود.توجه اش رو همه جوره دوست داشتم..نمی دونم چقدر به خودم و رویا و اون دختر که اسمش یادم نیست فکر کردم که رویا از حال رفت و توی بغلم افتاد.خوابالو بود!.بغلش گرفتم.. بعد از دو هفته خانم چه خواسته یا ناخواسته به بغل من افتاد.باید هر چی زودتر برم دنبال کارها و رویا رو ببرم پیش خودم و یه مطب براش بزنم.یه لحظه فقط یه لحظه یاد اون چشمهای سبز افتادم که واقعا قشنگ بودن. نمی تونستم بین اون و رویا بگم چشمهای کدوم قشنگ تر بود!؟.توی نگاهش یه نگرانی بود و شاید یه مهر خاص! ولی رویا توی نگاهش فقط غرور داشت و بی تفاوتی!.حتی نگرانیش هم بی تفاوت بود!
چشمهای خودت از همه قشنگ تره ارمیا.!
مرسی اعتماد به نفس!
***
گوشیم رو برداشتم و گفتم:الو؟
-چطوری آقای متاهل؟
متعجب گفتم:تویی سینا؟
-خودمم.چه خبر؟خوبی؟
-خوبم.توچی؟روناک خوبه؟تینا چطوره؟
-خوبن.احوال نمی گیریا.!
-من هیچ وقت احوال نگرفتم که این بشه بار دومم!
-بله دیگه!شما ذاتا بی معرفت و بی شعوری!
romangram.com | @romangram_com