#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_339

مشخص نیست!می فهمی منظورم رو دیگه؟

با عصبانیت ماشین رو کنار زدم و با خشم گفتم:یعنی تمام مشکل تو اینکه هنوز باهات رابطه برقرار نکردم؟ باهات رابطه برقرار کنم همه چی تموم میشه؟

سری از روی تاسف تکون داد و گفت:متاسفم ارمیا.نه برای تو،برای همه ی مردها که فکر می کنن اوج آرزوی همسرشون یه رابطه است!.

-پس مشکلت چیه؟چرا نمی گی؟

به خیابون خیره شد و گفت:وقتی هنوز من رو درست نشناختی چی رو بهت بگم؟چی از مشکلم بگم؟به جهنم! هر کاری دوست داری بکن!.این زندگی توئه!تو برای خودت تصمیم بگیر و منم برای خودم!.حالا می فهمم ما هر چقدر هم به هم نزدیک باشیم ولی دوریم.می فهمی؟تو اوج نزدیکی دوریم!.هر تصمیمی بگیری زندگی من رو تحت تاثیر قرار نمی ده چون من می تونم رویاهام رو با آجرهای شکسته بسازم.

در رو باز کرد و پیاده شد.طبق گفته اش من رو با زندگیم تنها گذاشت.این بود زندگی مشترک؟.من برای خودم و اون برای خودش؟..من واقعا کلافه بودم.نمی دونستم با وجود دو تا دختر توی خونه ام چی کار می تونم بکنم؟ من توی رابطه یه بار اشتباه کرده بودم!دیگه نمی خواستم اشتباه کنم!.من حتی نمی تونستم یه تصمیم بگیرم که عدالت بین دو تا زن رعایت بشه!.به هیچ کس هم نمی تونستم از دردم بگم!.از بچگی هم دلم نمی خواست برای حل کردن مشکلم از کسی کمک بگیرم.چی درست بود چی غلط؟می تونستم با رویا یه زندگی عاشقونه بسازم در حالی که یه دختر دیگه هم توی زندگیمه؟در حالی که مادرش من رو قسم داده بود تا مراقبش باشم و تنهاش نزارم.نمی تونستم اونو ول کنم در حالیکه اگه بخشش مادرش نبود ممکن بود الان پشت میله های زندون باشم.!.نمی تونستم رویا رو هم ول کنم!هیچ کاری نمی تونستم بکنم!

***

از خواب بیدار شدم.از درد به خودم می پیچیدم.رویا هم کنارم نبود و توی هال خوابیده بود.تب کرده بودم و هر چی خورده بودم به سمت دهنم هجوم اورده بودن.داشتم می مردم.نمی تونستم بلند شم.رویا رو صدا زدم. فکر نمی کردم صدام بره بیرون..ناله وار صدام پیچیده بود...ملافه رو چنگ زدم تا بلند شم ولی نتونستم. نمی دونم چقدر ناله کردم تا اینکه یه سایه رو بالای سرم دیدم.حس کردم رویا نیست.چشمهام رو باز کردم که با سبز نگران چشمهای یه نفر دیگه رو به رو شدم.آب دهنش رو قورت داد و گفت:خوبین؟

جوابی ندادم و بیشتر پیچ خوردم.موهاش از گوشه ی روسری سفید ترکمنش بیرون افتاده بود.بهش نمی اومد ترکمنی باشه.شاید هم نبود.بوی گل یاس رو حس می کردم.سریع رفت بیرون و چندی بعد خنکی یه چیزی رو روی پیشونیم حس کردم.سریع مچ دستش رو گرفتم که چشمهاش مثل پروژکتور باز شد.بهش نزدیک شدم و بریده گفتم:چرا..چرا اومدی؟

گفت:صداتون رو شنیدم...اومدم.من..من..

-اینجا چه خبره؟

با شنیدن صدای رویا سرم رو محکم به بالش کوبیدم.همین رو کم داشتم.الان چه فکری می کنه؟اومد جلو و دختره بلند شد و نگاهش کرد.رویا یه سر و گردن بلندتر بود.نمی دونستم چی کار می خواد بکنه که دستش رو بالا اورد و محکم یه سیلی به دختره زد و گفت:برو تو اتاقت!.مگه نگفتم دور و ور ارمیا نپلک؟نگفتم؟برو!

انقدر محکم گفت که دختره سرش رو پائین انداخت و رفت.رویا یه نگاه عصبی به من کرد و رفت بیرون. دو تا زن دارم و دو تاشون من رو به حال خودم گذاشتن.خواستم بلند شم که رویا اومد.بدون اینکه لام تا کام حرف بزنه یه لیوان رو جلوم گذاشت.آروم چای نبات رو سرد کرد و بهم داد.بازم کاملا بی تفاوت.چای نبات مزه ی زهر می داد.با اخم گفتم:این چیه؟


romangram.com | @romangram_com