#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_338
-چرا بهم نگفتی این مردک تا این حد عوضیه و مزاحمت میشه؟
سرش رو بلند کرد و گفت:شما درگیری های خاص خودت رو داری!
-تا آخر عمرت می خوای تیکه بندازی؟
جوابی بهم نداد.زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم:پایه ای بریم دور بزنیم؟
کوتاه گفت:نه!
-چرا انقدرفاصله می گیری؟چرا انقدر دور شدی؟نکنه باورت شده من عاشق اون دختره ام،ها؟
نگاهم کرد و گفت:برو پارک....
نگاهش کردم و گفتم:نمی خوام انقدر بی تفاوت ببینمت!
-فرصت بده!نمی تونم حضور یه رقیب رو توی خونه تحمل کنم!
-تو که انقدر محدودش کردی که از اتاق هم بیرون نمیاد!.اونوقت چی رو نمی تونی بپذیری؟
با انگشتهاش بازی کرد ولی محکم گفت:همیشه یه فرقی بین زن و مرد هست!
-یعنی الان این بی توجهی هات نشات از تفاوت زن و مرد می گیره؟
-شاید!.من نمی تونم سریع این اتفاق آن نرمال رو توی زندگیم قبول کنم در حالی که تکلیف من و تو هنوز
romangram.com | @romangram_com