#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_336
لعنت به این سرشت لجبازیت رویا.بلند شدم.راستش خودمم نمی خواستم صداش کنم.شاید همون بهتر که بمیره!پس قولی که به اون پیرزن دادم چی؟قرار شد من مراقب دخترش باشم نه که....
در زدم.با اون دور کندی که اون داره احتماال سال دیگه در رو باز خواهد کرد.درباز شد.بدون اینکه نگاهش کنم گفتم بیا نهار بخور.نمی تونستم بگم ناهار حاضره.دوست داشتم حکومتم رو به رخش بکشم.باشه ای گفت
و منم رفتم توی آشپزخونه.رویا در حال درو کردن میز بود.کاملا مشخص بود ذهنش درگیره و حرصیه!. منم نشستم.رویا حتی حضور من رو هم نفهمید.چند ثانیه ای گذشت که با دیدن یه دختر نسبتا هم قد رویا اونم با چادر رنگی تا مرز انفجار پیش رفتم.این دیگه کی بود؟نه به رویایی که روز اول با شلوارک و تاپ جلوم ظاهر شد نه به این که داشت خودش رو توی چادر خفه می کرد.خنده ام گرفته بود شدید.برای یه لحظه هم عصبانیتم از ذهنم رفت.رویا نگاهش کرد و با طعنه گفت:حاج خانم نمی شینین؟البته اینجا پسر نامحرم نشسته!
ولی اون کاملا بی توجه نشست.روبه روی رویا.رویا پا شد یه بشقاب براش آورد.اونم تشکر کرد که رویا گفت:
-ماشالله زبونتون هم که به راهه!
اون ناهار هم معمولی تر از اونی که فکر کنم تموم شد!.فقط چادر سر دختره شده بود سوژه ی خنده ی من و حرص رویا.دختره دست برد سمت بشقاب من که کمک کنه که رویا مچش رو محکم گرفت و گفت:
-دست به هیچی نمی زنی،فهمیدی؟
یه صدا ازش شنیدم:می خواستم...کمک کنم!
بشقاب رو محکم ازش گرفت و گفت:قصدت هر چی که بوده تکرار می کنم حق نداری به هیچی دست بزنی!
دختره بلند شد و رفت.این صدای محکم و قلدر رویا رو خیلی دوست داشتم.فقط نمی فهمیدم چرا نذاشت کمکش کنه؟انتظار داشتم اونو کلفت شخصیش کنه اما فکر می کردم...
گذشت و گذشت!.رفتارهای رویا همچنان ادامه داشت.یه بار بلند شد و محکم توی صورت دختره غرید: ببین دخترخانم،به هر دلیلی که وارد این خونه شده باشی،هیچ حکمی توی خونه نداری!.خانم خونه منم،اوکی؟ دست به هیچی نمی زنی!.از صبح که بلند شدی صبحانه می خوری،ناهار و شام!.من و ارمیا گاهی اوقات دیرمیایم خونه می تونی یه چیز بخوری نمیری!ببینم یه چیزی درست کردی خونت حلاله!درست کردی فقط و فقط برای خودت!.پول یا چیزی خواستی به من میگی!صحبت با ارمیا ممنوع!.
تمام و کمال محدودش کرده بود.گاهی فکر می کردم مثلا این دختر چی داشت که رویا انقدر مراقب بود؟. یه موجود که انقدر توی چادر پوشیده بود که هیچی از چهره اش ندیده بودم که البته برامم مهم نبود.تنها وقتی که فکرم درگیرش می شد این بود که من با دو تا زن توی خونه ام که به هیچ کدومشون هم دست نزده بودم، چه آینده ای داشتم؟!.آینده ام انقدر مبهم بود که به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم.من و رویا خیلی کم با هم شیطونی می کردیم و از اون دو هفته کاملا دور بودیم.گاهی دلم تنگ می شد.حتی وقتی بهش محبت می کردم کلافه بود.
آره ، اون هنوز هم به حدسیاتش پایبند بود.شاید امروز می خواستم همه چی رو برگردونم سر جاش!.پنج شنبه قبلی تعطیل بود و امروز می شد اولین پنجشنبه ای که من با دختره تنهام.می خواستم هر جوره هست رویا رو از مود بدش خارج کنم و یه امشبه رو سوپرایز کنم.رفتم توی آشپزخونه.ساعت دوازده بود.همچین هم زود نبود. توی آشپزخونه رو دید زدم.کسی نبود.مثل اینکه دختره چشمش ترسیده بود.آخه وقتی با رویا دعواشون شد که یه سه شنبه رویا خواب مونده بود و اون دختره صبحانه رو حاضر کرد.این بود که رویا همه جا رو گذاشت تو سرش!.در یخچال رو باز کردم تا حداقل یه میوه ای چیزی بخورم که با دیدن ظرف غذا لبخندی روی لبم نشست.تحت هر شرایطی به فکرم بود.روش یه برچسب زده بود:صبح بخیر ارمیا.خواهش می کنم به پات میوفتم تمنا می کنم غذات رو گرم کن بخور!.این دفعه بمیری هم کمکت نمی کنم.وقت نشد گرمش کنم برات پس خودت گرمش کن!.جون خودت گرمش کن!.رویا.
romangram.com | @romangram_com