#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_335
کلافه بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:من زدم به یه پیرزن.گفت اگه می خوای نمیری و قصاص نشی دخترم رو عقد کن...فهمیدی؟من هم همین کار رو کردم تا زنده بمونم.همش همین بود!.اون دختر که بیرونه الان زن منه! چه بخوام چه نخوام.اجباره،می فهمی؟
روی دیوار سر خورد.هنوز ناباورانه بهم نگاه می کرد.شاید انتظار داشت بگم نه!.نمی دونم چقدر گذشت که لب باز کرد و همونطور که به دیوار خیره بود بدون اینکه پلک بزنه گفت:تو عاشقش میشی..مطمئنم.من رو رها می کنی!.آره...همین!همین!
جلوش زانو زدم و دستهاش رو گرفتم.نمی دونستم چی بگم.ولی مسلم بودم حرفش نادرسته.گفتم: ببین من رو رویا...نگاه کن منو..تو تنها و اولین دختری هستی که وارد زندگی و حریم شخصی من شدی!.تنها دختری که نمی گم خیلی ولی دوستش دارم.فقط تو!.اونم تویی که بعد از یه سال تونستی طلسم من رو بشکونی. چطور می گی عاشقش می شم؟.اگه عاشقش بشم تو رو ول می کنم؟بس کن رویا..تو همسر منی!.اون فقط در حد یه اسم توی یه شناسنامه ام توی زندگیم سهم داره!.همین..رویا نگاهم کن!
نگاهم کرد.چقدر محکم بود.انتظار داشتم مثل خیلی از آدمها و دخترها اشکش به راه باشه.فقط رنگ چشمهاش رفته بود.به چشمهام نگاه کرد.می دونستم بهم احتیاج داره.دستش رو کشیدم و آروم بغلش گرفتم.
فقط به این فکر کردم که چطور باید ادامه بدم؟چطور؟من هنوز رویا رو تمام و کمال نپذیرفته بودم و توی زندگی ام تردید داشتم.واقعا این دختر قوز بالا قوز بود.نکنه اینم یه نقشه و بازی جدیده؟من حتی به نتیجه ای در مورد رویا نرسیدم اونوقت باید درگیر این باشم که نکنه رویا باهاش همدست باشه یا نکنه دوتایی اشون قصد نابودی من رو دارن؟!(همچین شخصیت مهمی هستین شما).چرا مدام باید بد فکر کنم؟همش باید فکر کنم یکی داره من رو بازی میده!.سعی می کنم فکر کنم هیچ چیزی بد نیست و اینا همه بازی مزخرف تقدیره!
آروم که شد بیرون اومد.بلند شد و منم بلند شدم.رفت بیرون و منم بیرون رفتم.دختره هنوز سرش رو توی چادرش بود.اینم خفه شد توی چادر.!.اخم کردم.رویا بی توجه بهش رفت توی آشپزخونه و یه جورایی سر خودش رو گرم کرد.خوب بود که همه چیز رو به خودم سپرده بود.همین اخلاقش عالی بود!
رفتم سمت همون دختره و با اخم گفتم:بلند شو!
آروم بلند شد.حس می کردم تمام حرکاتش روی دور کُنده!.شونه بالا انداختم و رفتم سمت اتاق خودم.در رو باز کردم.رفتم داخل که اونم وارد شد.با همون عصبانیت ناشی از تفکراتم گفتم:اتاقت!
رفتم سمت کماد که فقط چندتا چیز مهم رو برداشتم.برگشتم سمتش.
همونجور می خواستم بگم:فعلا نمی تونی از کمد استفاده کنی(با طعنه)البته به کارت هم نمیاد با همون یه ذره وسیله پاتختی برات بسه!.البته نگفتم چون اصولا حرّاف نبودم.بی توجه رفتم بیرون.باقی وسایلم رو دو روز پیش جمع کرده بودم.می دونستم بالاخره باید بیاد اینجا.
بی توجه بهش بیرون رفتم.رویا میز رو چیده بود.عصبی که بود حرف نمی زد.اینم اخلاقی بود که جدیدا کشفش کرده بودم.خورش فسنجون درست کرده بود.حتما اینم جزو سوپرایزش بوده!.نشستم.نمی خواد دختره رو صدا بزنه؟.سوالم رو به زبون اوردم.گفت:چیه؟نگرانشی؟
دقت نکردم طعنه زد یا نه.گفتم:انتظار که نداری از گرسنگی بمیره!
نشست و گفت:نمی میره.حالا که خیلی نگرانشی،خودت دست به کار شو!
romangram.com | @romangram_com