#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_334
اول مات موند.شاید نباید همین جوری بهش می گفتم.ولی بعد در کمال تعجب خندید و گفت:شوخی بی مزه ای بود!حالا جدی کیه؟بیمارته؟پس چرا اونجوری باهاش حرف زدی؟
نفسم رو فوت کردم و گفتم:رویا شوخی نکردم.میگم زنمه!می فهمی؟زنم،مثل تو!
چشماش برای یه لحظه بی روح و بی رنگ شد.مات شده بهم نگاه می کرد.زیر نگاه خیره و سردش کلافه بودم. اولین بار بود که این جوری نگاهم می کرد.آب دهنش رو قورت داد و گفت:تو..تو قبل من...
پریدم وسط حرفش و گفتم:نه!.این همسر دوممه!
کلافه گفت:چی می گی؟نمی فهمم!
بهش نزدیک تر شدم و با فاصله ی کمی توی صورتش براق شدم:زنمه!همسر دومم!.اوکی؟
آروم موقعیت رو در دست گرفت و بعد عصبی و ناراحت گفت:اونوقت دلیل این ازدواج چیه؟بی خبر؟نمی فهمم ارمیا.لطفا جوری بگو منم بفهمم!
دستی توی موهام کشیدم...اینجا به مقدمه چینی لازم بود.جدی گفتم:جون من برات مهمه؟
چشمهاش رو باز و بسته کرد و گفت:آره.
-خب.!فکر کن به تو بگن یا شوهرت رو می کشیم یا باید یه زن دیگه رو به عنوان هوو کنار خودت نگه داری! کدوم رو انتخاب می کنی؟
سریع گفت:جون تو رو نجات می دم!
ملایم گفتم:الان هم همین کار رو کردی!
جیغ کشید:چی میگی؟
romangram.com | @romangram_com