#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_333

به گفته ی عاقد کنار هم نشستیم.حتی حس اعتراض هم نداشتم.خالی بودم!عاقد خطبه رو خوند.حتی موقعی که با رویا عقد کردم انقدر کلافه نبودم.خطبه رو خوند.جلومون یه دفتر گذاشت که امضا کنیم.رویا روز عقد چه لباس قشنگی به تن داشت.امضا زدیم و تموم شد.یه ورق از زندیگم شد و من با دو تا زن موندم. اون آقا کلی حرف زد و تهدیدم کرد که بلایی سر دختره بیارم می کشتم.همش هم می گفت هدف فرخنده رو نمی فهمه و گیج شده...من از اون گیج تر بودم.

گفت:ببین آقا پسر حواست باشه.اگه حرف فرخنده نبود یه کاری می کردم ولی حرف روی حرف فرخنده نمیاد.داری دختر رو،دسته گل رو می بری خونت.هر چند وقت یه بار میام به خواهرزاده ام سر میزنم.

رفت.دختره سوار ماشین شد.منم نشستم.کولر رو روشن کردم.نفس کشیدم و به خودم و سرنوشتم لعنت فرستادم.حالا چطور ببرمش خونه ام؟اگه حرف همون فرخنده نبود می بردمش یه خونه ی دیگه! ماشین رو پارک کردم.یه چمدون دستش بود.سوار آسانسور شدیم.طبقه ی چهارده رو زدم.از آهنگ پیانوش متنفر شده بودم.نگاهش کردم.به زمین خیره شده بود و دسته ی ساک سرمه ایش رو محکم گرفته بود.استرس داشت؟ کنه شدن به زندگی دیگران استرس داشت؟خدای این چه شانسیه؟نمیشه من خودم برم دنبال یه دختر؟ چرا همیشه اونا میان؟نه به عنوان دوست و همکار،به عنوان همسررررر!.بخت منه!.حتما تا آخر عمرم صد تا زن مثل بختک وارد زندگیم خواهد شد!

ارمیا چی میگی؟پیاده شو!

با تشکر از ندای دل!.آسانسور رو باز کردم و اول خودم پیاده شدم.خدا رو شکر رویا خونه نبود چون امروز پنج شنبه بود و روز کاریش!.کلید رو از جیبم بیرون کشیدم و تا خواستم کلید رو وارد قفل کنم در باز شد و با دیدن رویا تمام کاخ آرزوهام ترک برداشت.یه دست لباس شیک پوشیده بود.با خنده گفت:سوپرایز!

اون لحظه فقط به هر چی سوپرایز بود لعنت فرستادم!.لبخندش پررنگ تر شد و گفت:کجا بودی؟

با دیدن یه نفر پشت سرم پرسید:ایشون کی هستن؟

بی توجه بهش وارد شدم.اما صداش رو شنیدم.با لبخند و محترمانه به داخل دعوتش کرد و گفت:بفرمائین.. ارمیا جان این خانم بیمارتونن؟

دختره هم محجوب جوابش رو داد.رویا به داخل فرستادش.تعجب رو توی چهره اش می دیدم.آرامش قبل طوفان بود.حتما دختره داره فکر می کنه چه خانم خوبی ولی نمی دونه که همین خانم خوووب الان فوران می کنه کافیه بفهمه که این دختره کیه!.خیلی بی حال و بی حس بودم.اولش با خودم گفتم چرا برای رویا ناراحت باشم؟اگه دعوا هم کنه حقی نداره این زندگی منه که خودم براش تصمیم می گیرم.!.ولی بعد منصرف شدم. به هرحال رویا الان کسی بود که من دوستش داشتم و حکم زنم رو داشت.در حد همسر دوستش نداشتم ولی بالاخره دوستش داشتم چون دوست داشتنی بود،همین!.کلافه رو به رویا گفتم:رویا یه لحظه!

رویا رو به همون دختره گفت:الان بر می گردم.

اومد سمت من که با خشم به دختره گفتم:از جات جم نمی خوری!

رویا دهنش باز مونده بود.مسلما این خانم نمی تونست بیمار من باشه.دستش رو کشیدم و بردمش سمت اتاقمون که قبلا اتاقش بود.تا در رو بستم گفت:وای ارمیا این دختره کیه؟

چون اهل مقدمه چینی نبودم کوتاه گفتم:همسرم!


romangram.com | @romangram_com