#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_332

نمی دونم چقدر فکر کردم و رویا چقدر نوازشم کرد تا اینکه همه چیز جلوی چشمهام سیاه شد!

یه حسی خودم رو از خودم متنفر کرده بود.

***

خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم پنج شنبه رسید.خوشحال بودم که رویا رفته سرکار و امروز سرش شلوغه.حالم از این پنج شنبه ی نکبتی به هم می خورد.یه کت پوشیدم و باز هم خالی و تهی از احساس رفتم بیرون.حتی یه حموم آب یخ هم نتونست من رو به خودم بیاره..رفتم سمت همون محضر..رویا رو هم همین جا عقد کردم؟نمی دونم!.رفتم داخل.ساعاتی بعد همون مرد با همون دختر برگشت.از روی تیپش حدس زدم همون باشه.البته با چادر توی سرش هیچی مشخص نبود.محضر خلوت بود.شناسنامه ام رو دادم عاقد. همون مرده هم شناسنامه ی دختره رو داد.حتی یه کلمه هم از دهنم بیرون نمی اومد.واقعا جبرو اجبار بود. عاقد رو به

ما گفت:اینا مطمئنن از ازدواجشون؟بهشون نمیاد!

کوتاه گفتم:لطفا خطبه ی عقد رو بخونین.

-شما همسر دارین آقا؟

با اسم همسر یه چیزی توی دلم سنگینی کرد.سری تکون دادم که به گفته ی همون مرد عاقد ادامه داد.

عاقد رو به دختره گفتت:دخترم حداقل یه روسری سفید می پوشیدی.شگون نداره سیاه پوشیدی!

نمی دونم عوضش کرد یا نه!.ولی حس کردم عوضش کرد.

-مهریه چقدره؟

همون مرد گفت:سیصد سکه!

که نمی دونم اون دختره چی گفت که حرفش رو با چهارده سکه عوض کرد.


romangram.com | @romangram_com