#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_331
جوابم رو نداد.رفتم بیرون.چند لحظه بعد یه دختر هراسون اومد.یه نگاه کرد به شماره ی اتاق و رفت داخل.
اونم یه چادر پوشیده بود.این کی بود؟خانم ستوده زنگ زد و تا تونستم عصبانیتم رو سرش خالی کردم. آخرش فکر رویا کار دستم داد.حالا چیکار کنم؟.این دیگه چه آینده ایه؟!.نیم ساعت با خودم کلنجار رفتم. دختره بیرون اومد و بدون اینکه سرش رو بلند کنه اشاره کرد برم داخل.شانسه اینم این وسط لاله؟!.رفتم داخل و دیدم همون خانم اشک می ریزه.گفتم:خانم بزارین عملتون کنن!
ماسک رو برداشت و گفت:من زنده نمی مونم.
-خب من چیکار کنم؟من نمی تونم برم زندان تازه اگه رضایت ندین باید قصاص هم بشم!
نگاهی بهم کرد و گفت:اگه...می خوای ببخشمت تنها یه کار می تونی بکنی...من..از دار دنیا همین یه دختر رو دارم...تو..باید مراقبش باشی..تا وقتی مردم روحم در آرامش...باشه و بتونم...ببخشمت!
سریع گفتم:قول می دم مراقبش باشم.براش خونه می گیرم و ازش مراقبت می کنم.
هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت:عقدش کن و پیشش بمون!همسرش بشو!
یهو مثل اینکه یه تشت آب داغ ریختن سرم.دنیا به دوران دراومد و سریع دستش رو گرفتم و به خودم اجازه دادم تا خواهش کنم:خانم تو روخدا..من زن دارم.زندگی من رو نپاشونین.خانم تو رو خدا..خانم..
هنوز حرفم به اتمام نرسیده بود که چشمهاش بسته شد و دستش بی جون توی دستم افتاد.تکونش دادم تا شاید به هوش بیاد ولی نه!.داغون سُر خوردم.کلاف زندگیم پیچیده شده بود..مات مونده بودم.حس یه مرده ی متحرک بهم دست می داد.بیرون اومدم که دختره سریع رفت داخل.رو به موت بودم.نمی دونم چم شده بود! این دیگه چه سحری بود که به زندگیم خونده شده بود؟!.ذهنم خالی و تهی بود و نمی تونستم به هیچی فکر کنم.به هیچی!.الان فقط باید می رفتم خونه.توی خونه ای که رویاست؟چه جوری باهاش برخورد کنم؟!.من نه انقدر شهامت دارم که تا پای چوبه ی دار برم نه اونقدر بی رحم که اجازه ی ورود یه دختر رو به زندگی ای بدم که هنوز روی هواست.!.انقدر بی حس بودم که فقط تونستم برم..فقط پذیرش پول رو حساب کردم و رفتم. همین.من چیکار می تونستم بکنم؟اولین بار بود انقدر بی حس و مرددم.حتی وقتی رویا بهم گفت باهام ازدواج کن فقط حس کردم می خوام بکشمش همین!.باید فکر کنم.خواستم سوار ماشین بشم که حس کردم این آخر نامردیه.بی حس و خالی برگشتم بیمارستان.دختره رو بیرون اوردن و روی صندلی نشوندن.همسر من؟ دکتر به سمتم اومد و ازم خواست زودتر کارهای ترخیص و جا به جایی به سردخونه رو انجام بدم..بی جون همه ی کارها رو انجام دادم.همش رویا جلوی چشمهام بود.یهو یه مرد نسبتا یغور وارد شد و شروع کرد به زدن من.از کجا می دونست رو نمی دونم.حتما همون دختره گفته دیگه.انقدر بی جون بودم که اصلا از خودم دفاعی نکردم و گذاشتم خوب بزنتم.نگهبانها اون رو ازم جدا کردن و من هنوز مات بودم. یه چیزهایی می گفت که نمی فهمیدم.دختره بلند شد و رو به همون مرد حرفهایی زد که اتیشش فروکش کرد. همه چی زود تموم شد.یعنی خیلی زود ساعت چهاربعدازظهر شد.اون آقا اومد و گفت:
-ببین پسرجون.نمی دونم فرخنده چه منظوری از این کار داشته ولی بخدا قسم بخوای سر این دختر رو شیره بمالی جنازت باقی می مونه!.فرخنده همیشه بهترین تصمیم ها رو گرفته.
فقط بی جون گفتم:پنج شنبه محضر(...).
رفتم و نمی دونم بعدش چی گفت.سوار ماشین شدم ولی دلم می خواست ماشین رو نابود کنم.نمی دونم چطوری رفتم خونه و در زدم و رویا در روباز کرد.نمی دونم وقتی چهره ام رو دید چه حرکتی کرد. خونسردی عمق کارهاش رو می ستودم ولی نگرانیش توی چشمهاش داد می زد.صورتم رو با بتادین شست و شو داد. حتی حس اینکه احساس درد کنم رو هم نداشتم.صورتم رو شست و رفت و برگشت.با دستهای سرد و ظریفش صورتم رو گرفت و گفت:ارمیا عزیزم چی شده؟
احساس گناه می کردم از کلمه ی عزیزم.سرم روی پاهاش گذاشتم و چشمهام رو بستم.از همه چی خالی بودم. فقط یه حرف توی ذهنم اکو می شد.( فرخنده همیشه بهترین تصمیم ها رو گرفته.)این بهترین تصمیم بود؟ من تازه می خواستم به آرامش برسم دیگه وجود یه دختری که تا حالا ندیدمش چه دردی رو درمان می کنه؟!
romangram.com | @romangram_com