#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_330

سریع گفت:بگو گوشی بده به رضوان.

گفتم:ببخشید میشه با رضوان حرف بزنم؟

شکاک گفت:برای چی؟

-خانم خواهش می کنم بحث نکنین.گوشی رو بدین به رضوان.

مردد گفت:آخه رضوان الان نمی تونه حرف بزنه!

دوست داشتم همون خانم رو خفه کنم.گفتم:لطفا بحث نکنین.گوشی رو بهش بدین.

با حرص گفت:دستشوییه کارتون انقدر مهمه؟

اگه اون لحظه حسش بود می خندیدم.اما میون اون همه استرس وقتی نبود.گفتم:بهشون بگین بیان این آدرس.

-نمی گم.

اَه چه بی شعور.گوشی رو گرفتم سمت خانمه و گفتم:خودتون بگین.گوش نمیدن.

برداشت و سعی کرد بدون لرزش حرف بزنه.یه چیزایی گفت که فقط همون کلمه ی رضوانش رو فهمیدم. اینا به چه زبانی حرف می زنن؟گوشی رو لرزان به سمتم گرفت.گفتم:چرا نمی ذارین عملتون کنن؟

لبخند محوی زد و گفت:آخر عمرمه.عمل روی من اثری نداره چون لب گورم.

با یه عصبانیت محو گفتم:پس تکلیف من چی میشه؟


romangram.com | @romangram_com